به کودکی که آمد و پدرش لحظه ی دیدار را زمزمه می کند

تا فردا بیاید 

منتظر بمان

تا بیاید و تمام پنجره های باز را 

برایت از افق های دور بیاورد

تا انگشتان ظریفت را بر انگشت سبزش حلقه کنی محکم 

تا تو را بر کوه شانه های خود بنشاند 

و تو ستاره بچینی تا سپیده

تا همه با هم "به آفتاب سلامی دوباره" دهیم

تا فردا

بیاید

منتظر بمان

/ 9 نظر / 5 بازدید
دامون وزیریان

درود... من دیدم چه شب کوتاه است از پس انسوی رود نجوایی میاید اشنا انگار پدرم میگوید : خداوند زمین را افرید ودر ان صلح قرار داد . جایی میان کوهی این نبشته را خوانده بودم !

احسان

سلام وبلاگ بسیار جالبی داری برات آرزوی موفقیت میکنم برقرار باشی

احسان

سلام وبلاگ بسیار جالبی داری برات آرزوی موفقیت میکنم برقرار باشی

رضا

قدمهای رهایی را تو هم حس میکنی همرزم که از وصف حضورت عاجز است این نظم... زیبا بود با هم منتظر میمانیم...

پناه

دوست عزیز سلام. اولین بار است که مهمان وبلاگت شده ام. چند تا از نوشته هایت را خواندم . جالبتر مشخصات نویسنده بود جایی که شاید طیرا ابابیل .... من از همان روز 13 آبان دستانم را پر از سنگ کرده ام و آهنگ آن کرده ام که بر سر ناکسان فرو ریزم. به وبلاگ ستاره های مقوایی هم بیا. خوشحال می شم. به امید رهایی

علي

چرا یاران دیروز امام از بیت امروز کنار گذاشته شدن یا خودشان از بیت کنونی رهبری دور کردن؟؟؟

ایزدیار

سلام عزیز ممنونم از حضور و مطالب ارزنده شما سبز باشی.