دریچه ی صبح

شجریان که می خواند


استاد شجریان که می خواند فقط منتظر نیستی تا یک صدای ملکوتی آشنا آمیخته با نواهای همساز و یکدل را بشنوی. فقط منتظر نیستی تا صدای حافظ و مولوی و سعدی را از هنر مندترین حنجره ها بشنوی و فقط منتظر نیستی تا به بهجتی درونی برامده از حضور در یک کنسرت سنتی ایرانی دست یابی. همه ی اینها هست اما فقط اینها نیست. کنسرت شجریان اکنون سا لهاست که برای ایرانی ها یی که در آن حضور می یابند فضاییست تا در آن بند از بند های پیچیده ی غربت و گره ار گره های دلتنگی های جمعی خویش بگشایند و دردهای مشترک خویش را فریاد زنند زیر یک سقف و به یمن یک حضور: حضور سبز استاد. 

نه اینکه استاد ظرف چند ماه گذشته سبز شده باشد. نه! سالها پیش از آنکه این موج سبز ایجاد شود, این استاد سبز بود. آن روزها که حرفی و سخنی از جنبشی سبز نبود استاد مرغ سحر را می خواند به خواسته ی همین مردمی که ازو می خواستند که نغمه ی آزادی نوع بشر سر دهد و او که همیشه هنرمند مردمش بوده صدای ما میشد و درد مشترک ما را با مرغ سحر فریاد می زد و ما با او می خواندیم و می گریستیم

ظلم ظالم 

جور صیاد

آشیانم داده بر باد

ای خدا ای فلک ای طبیعت

شام تاریک ما را سحر کن 

استاد شجریان که می خواند میدانی که فضایی برایت می آفریند تا با تمام تار و پودت کیستی خود را حس کنی تا بنشینی بر سر روزگار خود و اشک بریزی, تا بایستی کنار تاریخ خود و پر از شکوه شوی و در عین حال پر از غربت. می دانی که او به فراخور حال و روز تو تصنیف ها و غزل ها را در نهایت هنرمندی دست چین کرده و تو را به میهمانی همدلی هایش می برد. 

تصنیف بی همزبان را می خواند که داستان روزگار ماست اما تو را تنها در این بی همرازی ترک نمی کند بلافاصله آوای امیدش در گوشت می پیچد که: 

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

و در پس آن می خواند که

 

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

...

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست

تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم

مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه
کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

سایه طایر کم حوصله کاری نکند
طلب از سایه میمون همایی بکنیم

دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست
تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم

و انتهای کنسرت است که تو بیش از همه منتظرش بوده ای وقتی استاد با تشویق پر شور مردم رو برو می شود با لبخند رضایتی بر لب بر می گردد مردم از او مرغ سحر می طلبند می نشیند و به گروه اشاره می کند, مردم بی تاب شده اند دست می زنند و درود بر استاد سبز ایران می گویند. استاد اینبار به زبان آواز و شعر با ما سخن نمی گوید لب به سخن می گشاید: "ما هم دل ایم" و بعد با صدای آهسته تری می گوید: "همدلی از همزبانی خوشتر است." و بعد آغاز می کند با صدایی که مثل هیچ صدای دیگری نیست با آن صدای قدرتمند اشنا می خواند که :
همرا شو عزیز ........ درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود
و با تشویق های ممتد مردم صحنه را ترک میکند اینبار مردم دستهای منظم می زنند یعنی استاد ما هنوز منتظریم به قول سعدی:
جمال در نظر و شوق همچنان باقیست
و استاد بر میگردد و اینبار همه می دانند که نوبت مرغ سحر است. مرغ سحر که انگار تبدیل شده به آوای جمعی ما ایرانیان برای آرزوهای کوچک و بزرگمان که سالهاست به دنبالشان می دویم و نفس نفس زنان همچنان می دویم خسته می شویم می افتیم زخم بر میداریم کتک می خوریم کشته می شویم حبس می شویم ولی با زهم برایش می دویم. مرغ سحر تمام می شود استاد و گروهش می روند و به یکبار صدای ای ایران ای مرز پر گهر در سالن طنین می افکند. سالن سبز بود سبز تر می شود با نشانه های سبز مردم سبز ایران و با پاینده باد خاک ایران ما سالن خالی می شود و خاطره هایی پر از شور و امید و سبزی در ذهن سالن انگیسی می ماند که یک شب مردمی انجا بودند و هنر مندی آنجا بود که با هم درد مشترکی داشتند که با شعر و ساز و آواز آن درد مشترک را فریاد زدند و با کوله بار امید و شور به خانه های سبزشان باز گشتند تا در راه سبز امید قدم بردارند و آرمانهاشان را بجویند . 

 

 

   + ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱/۱٧
comment نظرات ()