دریچه ی صبح

دردی نیست

دردی نیست

زخمی نیست

جنگی نیست

گریزی نیست

همه آرام 

کنار درخت های اقاقی 

غوطه ی عشق می خوریم

خون ها همه در رگها 

در خانه های باریک و گرمشان 

روانند

به سوی قلبهایی که با خوشی می طپند

و بر گونه های زمین نپاشیده اند

خواب ها آشفته نیستند

و مادران شهر

همه در ساحل آغوششان

با فرزندان خویش 

آفتاب های مدیترانه ای را گرفته اند محکم

آسوده ایم همه مثل نور که در برگ

رها شده در باد های بی وزنی 

همه با هم یوگا می کنیم

و هماهنگی شدید یینگ و یانگ را که در آسمانمان موج می زند

جشن می گیریم

و به میله های راه راه آهنی 

و به دیوراهایی که تاجی از سیمهای خاردار به سر دارند

هرگز نمی اندیشیم

ما خوبیم 

ازین بهتر نمی شود این حال خراب شده

فقط طناب های دار سر خواب های ما را گهگاه می کشند

و گاهی صداهایی از جاهایی بلند می شود

صداهایی شبیه صدای مادران فرزند مرده

شبیه جیغ های دنباله دار بنفش

گاهی هم بوی سوختگی می آید

یکی می گفت روزی

که این بوی جگر انسان است که سوخته در جایی

نمی دانم 

ما که خوبیم

فقط تو بدان

که ملالی نیست به جز دوری از شما...

 

   + ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۸
comment نظرات ()