دریچه ی صبح

دستانم

دست من آن برگ پاییزی 

که به پنجره خشکیده

قطره قطره از چشمان پنجره می افتد

دست من آن برگ منقطع 

آن زرد منتظر

که تا باد بیاید 

و او را به زمین 

به میعاد گاه تمام ریشه ها ببرد

تا با خاک درآمیزم 

و در ریشه ها ی فطرت درخت

در عمیق ترین خاطره های زمین 

محو شوم

تا پنجره دیگر برایم 

مساله نباشد

تا پنجره قصه گوی اسطوره های من باشد

 

   + ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۸
comment نظرات ()