دریچه ی صبح

به امید لحظه ی دیدار

به امید لحظه ی دیدار تا سلامی دوباره می مانم

موج سبزی که در هوا جاری ست 

می کشاند مرا به وهم بهار

تا دوباره به تردی دستت

بنهم دست و گریه آغازم

تا در آفتاب آغوشت 

پا برهنه روان شوم چون رود

تا بهارنارنجی از شیراز 

بشکند در فضای حوصله ام.

با خیال تو می پرم شب و روز

تا لب زخمی دوتار یک تاریخ

می روم مثل یک غبار سرگردان

تا خراسان پاره پاره شده

تا بخارا و بلخ 

تا گنجه

تا نظامی و رودکی و بهار

تا شرر بار آه مرغ سحر

تا نوایی نوایی نوایی

می نشینم کنار غربت خویش

تا "به مویه های غریبانه قصه پردازم"

 

طعم تردی و تازگی دارد

فکر آشفته ی دوباره دیدن تو

زیر سنگینی مه غلیظ زمان

بی تو یک آه خاکستریست

هستی من

 

به امید لحظه ی دیدار

تا سلامی دوباره می مانم

می مانم  می مانم

و روزی هزار بار

 می خوانم "نماز شام غریبان"

"چو گریه آغازم"............

 

   + ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٥
comment نظرات ()