دریچه ی صبح

به کودکی که آمد و پدرش لحظه ی دیدار را زمزمه می کند

تا فردا بیاید 

منتظر بمان

تا بیاید و تمام پنجره های باز را 

برایت از افق های دور بیاورد

تا انگشتان ظریفت را بر انگشت سبزش حلقه کنی محکم 

تا تو را بر کوه شانه های خود بنشاند 

و تو ستاره بچینی تا سپیده

تا همه با هم "به آفتاب سلامی دوباره" دهیم

تا فردا

بیاید

منتظر بمان

   + ; ٤:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱٤
comment نظرات ()