دریچه ی صبح

داستان ضحاک و کاوه

 

امروز به دلایل کمی تا قسمتی ابری به یاد این داستان شاهنامه افتادم:
بیم ضحاک و گرفتن گواهی بر دادگری خویش

ضحاک جایگاه اقتدار خویش را در خطر دید فرمان داد. او دشمنی بزرگ داشت که اگر چه جوان ولی دلیر بود و در پی بر انداختن قدرت ضحاک و آن دشمن آرام و قرار ضحاک را ربوده بود. در پی چاره بر می آید و چاره چیست؟ گواه گرفتن مردم بر دادگری . بخشندگی و راستی و درستی ضحاک. نامه را نوشتند و باید همه ی بزرگان و نامداران تجدید بیعت می کردند با ضحاک و گواهی می دادند. آنها از واهمه و ترس جان گواه دادند.  

 

از آن پس چنین گفت با موبدان

 که ای پر هنر با گهر بخردان

مرا در نهانی یکی دشمنست

که بر بخردان این سخن روشن است

یکی محضر اکنون بباید نبشت

که جز تخم نیکی سپهبد نکشت

نگوید سخن جز همه راستی

 نخواهد به داد اندرون کاستی

ز بیم سپهبد همه راستان

 بر آن کار گشتند همداستان

بر آن محضر اژدها ناگزیر

 گواهی نبشتند برنا و پیر

 

دراین هنگام بانگی از بیرون به گوش ضحاک رسید. فرمان داد صاحب آن فریاد را به حضورش آورند.

 

کــه بــر گــوی تـــا از کـه دیـــدی ستـم
بــــدو گفـت مـهتـر بــه روی دژم
کـــه شـاهـا مـنـم کــاوه ی دادخـــواه
خـروشـید و دسـت بـــر سر ز شـاه
ز شاه آتـش آیـد هـمی بـر سـرم
یـکی بی زیان مـرد آهـنگـرم
بـبایـد بــدیـن داسـتان داوری
تـــو شـاهی و گر اژدها پـیـکـری
چـرا رنـج و سـخـتـی هـمه بهر مــاست
که گر هـفت کشـور بـه شاهی تراست

 

کاوه ی معترض بود. به تنگ امده بود ازین که همه ی فرزندانش کشته شده اند تا خورش مارهای دوش ضحاک شوند و اینک نوبت به اخرین فرزند او رسیده بود. ضحاک دستو داد تا فرزند کاوه را ازاد کنند و از کاوه خواست تا به دادگری او گواه دهد و پای نامه را امضا کند. کاوه نامه را در هم درید به زیر پا انداخت و بیرون رفت.

سپهبد به گفتار او بنگرید \ شگفت آمدش کان سخن ها شنید
بدو باز دادند فرزند او \ به خوبی بجستند پیوند او
بفرمود پس کاوه را پادشاه \ که باشد بر آن محضر اندر گواه
چو برخواند کاوه همه محضرش \ سبک سوی پیران آن کشورش
خروشید کای پای مردان دیو \ بریده دل از ترس گیهان خدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی \ سپردید دل ها به گفتار اوی
نباشم بدین محضر اندر گواه \ نه هرگز براندیشم از پادشاه

خروشید و برجست لرزان ز جای \ بدرید و بسپرد محضر به پای 

بزرگان که در محضر ضحاک حاضر بودند به خشم آمدند و پرسیدند که چرا کاوه را رها کرد تا برود؟ ضحاک نمی داند چرا فقط حس کرده که کوهی از اهن بین او و کاوه بوده است:

مهان شاه را خواندند آفرین \ که ای نامور شهریار زمین
ز چرخ فلک برسرت بادسرد \ نیارد گذشتن به روز نبرد
چرا پیش تو کاوهٔ خام گوی \ به سان همالان کند سرخ روی
همه محضر ما و پیمان تو \ بدرد بپیچد ز فرمان تو
کی نامور پاسخ آورد زود \ که از من شگفتی بباید شنود
که چون کاوه آمد ز درگه پدید \ دو گوش من آواز او را شنید
میان من و او ز ایوان درست \ تو گفتی یکی کوه آهن برست
ندانم که شاید بدن زین سپس \ که راز سپهری ندانست کس

 

به بند کشیدن فریدون ضحاک را در کوه دماوند

 

فریدون سرانجام با پشتیبانی کاوه و مردم بر ضحاک ماردوش چیرگی پیدا می‌کند اما  به ناگاه سروشی بر او را از کشتن ضحاک  باز می‌دارد و از فریدون می‌خواهد که ضحاک را به کوه دماوند برده و در آن جا به بند کشد. ضحاک به‌ دست فریدون کشته نمی‌شود بلکه در دماوند برای همیشه به بند کشیده میشود. 

 

 

   + ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٧
comment نظرات ()