دریچه ی صبح

حکایت پادشاهی که توانایی شنیدن داشت!

 

پادشاهی به کشتن بیگناهی فرمان داد. گفت ای ملک بموجب خشمی که تو را بر من است ازار خود مجوی که این عقوبت بر من به سر آید و بزه آن بر تو جاوید بماند

 

دوران بقا چو باد صحرا بگذشت

تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت

 

پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد

در گردن او بماند و بر ما بگذشت

 

ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او  برخاست

 

شیخ اجل سعدی

قرن هفتم 

ایران 

 

جمله ی آخر این حکایت بسیار تامل برانگیز است: وقتی که ملک سخن بیگناه را نه تنها شنید که گوش کرد و از عقوبت ظلم به بیگناهان هراسید و متنبه شد و بیگناه را رها کرد و دست خود برای ابد به خون بیگناهی نیالود که به گفته ی سعدی:

 

نماند ستمکار بد روزگار

بماند برو لعنت پایدار

 

 إِنَّمَا ٱلسَّبِیلُ عَلَى ٱلَّذِینَ یَظْلِمُونَ ٱلنَّاسَ وَیَبْغُونَ فِى ٱلأرْضِ بِغَیْرِ ٱلْحَقّ أُوْلَـئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ:

 آنان که به مردم ظلم میکنند خود را وارد وادی عذاب می کنند. در بیان قرآن با ظلم به مردم انسان ظالم خود را مستحق عذاب می کند. برای در روشنی بودن گریزی نیست مگر کناره گیری از ظلم.  

 

"...روشنی من گل آب... می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد ..."

سهراب سپهری

قرن بیستم

ایران

 

   + ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢۳
comment نظرات ()