دریچه ی صبح

حافظ

حافظ نه تنها غزل سرای بزرگ زبان فارسی است بلکه با نبوغ خویش غزل عارفانه و عاشقانه ی پارسی را چهره ی اجتماعی بخشید و در پی آسیب شناسی اجتماعی ایران برآمد. او آفت های اجتماعی را به نقد می کشد و با طنز آگاه کننده و نیشدار خویش مسببین آن آفات و آسیب ها را مخاطب کلام خویش می کند و در عین حال به مردمی که گرفتار این کج روشی ها هستند آگاهی و امید می بخشد. چنان که مولوی به آسیب شناسی روح بشر  پرداخته و در پی راه های درمان آن برآمده حافظ انگشت بر دردهای اجتماعی نهاده و درپی برهنه کردن آنها و آشکار کردنشان برآمده است.

 

اهالی صومعه و خانقاه،  صوفی و زاهد، و شیخ و محتسب همه خرقه‌پوشانی هستند که باد انتقاد حافظ بید سست وجود نا خالصشان را می لرزاند. 

 حافظا می خورورندی کن و خوش باش ولی

  دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

 

خطر وسیله ی تزویر قرار دادن دین آن چیزیست که حافظ را نگران می کند. وقتی محتسب و صوفی و زاهد از اخلاق و شرع و عرفان فقط ادعایی با خود حمل می کنند حافظ به خدا پناه میبرد از خوف اینکه:

در خانه ی تزویر و ریا بگشایند

او نگران آلودگی های آست که تزویر و ریا و دین فروشی به پا می کنند:

نقد ها را بود آیا که عیاری گیرند؟

تا همه صومعه داران پی کاری گیرند؟ 

و واعظ مجلس وعظ هم فقط بر منبر است که آنچنان است:

چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

به درد می آید از قلب و دغلی که در کار داور می شود و دعا می کند که :

با رب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان

شگفت اینکه کلام جادویی او هنوز نیز کاربرد دارد و افسوس که این نشانگر این همانی این درد ها در جامعه ی ایران است از زمان حافظ تا کنون.  و این است که در روزهای پر شور و پر شر تابستان سبز و داغ ایران بیتها و غزل های حافظ بسیار بر ذهن و زبان و قلم فرزندان او و فرزندان این سرزمین رفت. 

 

آن روزها که آغشته به امید سبز شدن بود حافظ ندا داد که :

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

 

روزهای امید و جوانه زدن بود که گفت:

بر سر آنم که گر زدست برآید

دست به کاری زنم که غصه سرآید

 

که از قرنها پیش به ما آموخته بود که :

 

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

 

و ازو شنیده بودیم که : 

 

آری به اتفاق جهان می توان گرفت

 

و آنگاه که همه با هم با سکوت خود سبز شدند دوباره حافظ بود که در گوشها زمزمه می کرد که سبز بودن یعنی:

کار بد مصلحت آنست که مطلق نکنیم

 

آن روزها که آه و درد و داد همه جا را گرفته بود او داشت می نوشت که:

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟

پنهان خورید باده که تعزیر میکنند

ناموس عشق و رونق عشاق میبرند

عیب جوان و سرزنش پیر میکنند 

 

و آنگاه که از نهان خانه هاشان شکنجه و درد و بند عیان شد دوباره با حافظ خواندیم که:

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن 

که در شریعت ما غیر ازین گناهی نیست

عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسن

که نیست بر سر راهی ک هدادخواهی نیست

 

حافظ قرن هاست که در حال مبارزه با ریا و تزویر و دروغ و پلیدیست:

 

نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد

ای بسا خرقه که شایسته ی آتش باشد

 

و سبز بود و قرن ها سبزی کرد و ماند و شاید ازان روست که : 

 

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند!

 

به پای غزلی سبز از او می نشینیم و بر احوال روزگار خود مویه می کنیم:

 

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی گوید یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد


   + ; ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/٢٠
comment نظرات ()