دریچه ی صبح

فتنه‌ی تست این پر طاووسیت که اشتراکت باید و قدوسیت

 

 

اگر بخواهیم سبز باشیم و سبز بمانیم گریزی نیست از سیاه زدایی درونی. آنان که پر از دوده اند آنان که گفتار و کرداشان سیاه است ازان است که دل به سیاهی سپرده اند و آینه ی جان صیقل نمی دهند. آنان که گرفتار نفس اند و گرفتار  خودبینی و خود بزرگ بینی سبز نیستند:

زان نمی‌پرّد به سویِ ذوالجلال
کو گمانی می‌برد خود را کمال

آنان که فرعونیت وجودشان بر موسی گونگیشان چیره گشته از خدا بریده به خود مشغولند و همانانی  می شوند که بر دلهاشان قفل غفلت و خود بینی نهاده شده است. آنان که غر برب کریمشان می شوند و در زمین فساد می کنند و همانی می شوند که فرشتگان بیم از وجودشان داشتند:
یسفک الدما : خون ریزان تاریخ

و همانانی که می پندارند که بهترین بندگان خدایند و مقرب ترینشان. و اینجا مولانا با ظرافت به آسیب شناسی وجود انسان می پردازد که:

علّتی بتّر ز پندارِ کمال
نیست اندر جانِ تو ای ذو دَلال


ماموریت انسان گرفتار در وضعیت هبوط  درک خطر و رفع خطر نفس است. آنچه در متون انسان شناسی عرفانی کبر و عجب  نا میده شده و مبارزه با آن جهاد اکبر است. حهاد اکبر است چرا که این دشمن با یک کارزار از بین نمی رود و جنگ با او جنگ نا تمام انسان است با خود. تا انسان هست این جنگ هست و این دشمن زنده است. و کمین گاه های او بسیار و کمین های او بی شمار است و مکرر. او تو را خوب می شناسد و خوب می داند هر بار از کجا هجوم آورد که تو را بشکند. مولانا در مثنوی به شرح این ماجرا پرداخته و آسیب شناسی روح انسان را به نمایش گذارده است.اما  او تنها به شرح ماجرا بسنده نکرده است. به زیبایی راهکارها را در پیش روی انسان جستجو گر گذاشته است با تاسی به امثال و حکم و مفاهیم قرانی و تاریخ. 
در ابیات زیر  یکی از راهکارهای مبارزه ارایه شده است. در راه این جنگ مکرر برای پیروزی انسان با یک تلاش مکرر روبه روست . دل نیاز به صیقل مدام دارد. 
باید بدانی که کامل نیستی که انسانی که در معرض لغزشی. و 

هر که نقصِ خویش را دید و شناخت
اندر استکمالِ خود دَه اسپه تاخت

شناخت نقصان ها مقدمه ی راه کمال را پیمودن است. 

و باید همواره متذکر بود که ابلیس چه شد که ابلیس شد و از درگاه رانده و هیچ مصونیتی در برابر آنچه ابلیس را گرفتار خود کرد نداریم :


علّتِ ابلیس اَنَا خَیْری بُدست
وین مرض در نَفْسِ هر مخلوق هست


و راه سبز ماندن و سبز بودن ما در اصلاح مدام خویشتن خویش است تا فتنه ی طاووسیمان در بند آید. 

شرح این ماجرا از زبان مولانا: 

کی شود چون نیست رنجورِ نزار
آن جمالِ صنعتِ طبّ آشکار؟
خواری و دونیِّ مِسها بر مَلا
گر نباشد، کی نماید کیمیا؟
نقصها آیینه‌ی وصفِ کمال
و آن حقارت آینه‌ی عزّ و جلال
زانک ضد را ضد کند پیدا یقین
زانک با سِرکه پدیدست انگبین
هر که نقصِ خویش را دید و شناخت
اندر استکمالِ خود دَه اسپه تاخت
زان نمی‌پرّد به سویِ ذوالجلال
کو گمانی می‌برد خود را کمال
علّتی بتّر ز پندارِ کمال
نیست اندر جانِ تو ای ذو دَلال
از دل و از دیده‌ات بس خون رود
تا ز تو این معجبی بیرون شود
علّتِ ابلیس اَنَا خَیْری بُدست
وین مرض در نَفْسِ هر مخلوق هست

 

 

 

   + ; ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٩
comment نظرات ()