دریچه ی صبح

ماجرای بندگی در مثنوی

ماجرای بندگی از زبان مولانا شنیدنیست. توجه دل را از غیر به یکی معطوف داشتن. فقط یکی و این همان دشوار ترین کار است که آدم به هبوط نشسته باید دست به کارش شود. مولانا به وضعیت ادم در این دنیا اشاره می کند با استفاده از  مفهوم صید و صیاد. او انسان را می بیند که در زمین در نقش صیادی قدم بر میدارد که پیوسته ذهن و دل در گروی به دام انداختن صیدی دارد و صید او نیز خلق روزگارند . مدام در پی صید این و آن است و در حقیقت صید خود میکند فارغ ازینکه این صیادی چیزی شبیه بازی کودکان است. آنچه مولانا پس از شرح این وضعیت آدمی به پیشنهاد می گذارد اما این است:

آنک ارزد صید را عشقست و بس

 لیک او کی گنجد اندر دام کس 


اما عشق که صید نیست. عشق صیاد است خود و تویی خود را باید در دام آن رها کنی. نقش صیادی را از دل بشویی و خود بشکنی شاید که شایسته شوی تا صید عشق شوی:

 آفتابی را رها کن ذره شو

و این خود شکنی همان نکته ی آغاز و پایان بندگیست که در این هیچ شدن و شکستن نفس آیینه می شوی و درین فقر به غنا می رسی و در آشوب ها به آرامش و اینگونه به زندگی می رسی:


بر درم ساکن شو و بی‌خانه باش 

دعوی شمعی مکن پروانه باش 

تا ببینی چاشنی زندگی 

سلطنت بینی نهان در بندگی    

بخوانیم مولانا را در باب عشق و صیدش:

 

آمدیم اکنون به طاوس دورنگ 

کو کند جلوه برای نام و ننگ 

همت او صید خلق از خیر و شر 

وز نتیجه و فایده‌ی آن بی‌خبر 

بی‌خبر چون دام می‌گیرد شکار 

دام را چه علم از مقصود کار 

دام را چه ضر و چه نفع از گرفت 

زین گرفت بیهده‌ش دارم شگفت 

ای برادر دوستان افراشتی 

با دو صد دلداری و بگذاشتی 

کارت این بودست از وقت ولاد 

صید مردم کردن از دام وداد 

زان شکار و انبهی و باد و بود 

دست در کن هیچ یابی تار و پود 

بیشتر رفتست و بیگاهست روز 

تو به جد در صید خلقانی هنوز 

آن یکی می‌گیر و آن می‌هل ز دام 

وین دگر را صید می‌کن چون لام 

باز این را می‌هل و می‌جو دگر 

اینت لعب کودکان بی‌خبر

 شب شود در دام تو یک صید نی 

دام بر تو جز صداع و قید نی 

پس تو خود را صید می‌کردی به دام 

که شدی محبوس و محرومی ز کام

 در زمانه صاحب دامی بود 

هم‌چو ما احمق که صید خود کند 

چون شکار خوک آمد صید عام 

رنج بی‌حد لقمه خوردن زو حرام 

آنک ارزد صید را عشقست و بس

 لیک او کی گنجد اندر دام کس 

تو مگر آیی و صید او شوی 

دام بگذاری به دام او روی 

عشق می‌گوید به گوشم پست پست

صید بودن خوش‌تر از صیادیست 

گول من کن خویش را و غره شو

 آفتابی را رها کن ذره شو 

بر درم ساکن شو و بی‌خانه باش 

دعوی شمعی مکن پروانه باش 

تا ببینی چاشنی زندگی 

سلطنت بینی نهان در بندگی 

   + ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٧
comment نظرات ()