دریچه ی صبح

مسافر ابدی با دلی شکسته!

مسافر چند صباحی به سفر رفت 

 

به موطن خویش سفر کرد

و بازگشت دوباره 

و دلشکسته تر از همیشه ها - که از وطن بازمیگشت.......

اینبار این فقط کوله بار غربت و دلتنگی ها نبود که به دوش دل میکشید

اینبار وقت خدا حافظی گریه اش تنها برای آغوش تهی مانده مادر

 نیست و

 چشمان مادر بزرگ در دل شب که رو در روی ماشین مسافربر کنار کوچه ی خالی لالایی های دلتنگی را زمزمه میکنند

اینبار مسافر گریه میکند نه فقط برای غربتی که او را از دورها به خود میخواند

اینبار گریه میکند برای غربت آنان که در "وطن خویش غریب" انه

نفس میکشند و آه میکشندو به پس کوچه های دور از دست آزادی سر میکشند و فریاد میکشند ونقاشی صورت مبهم امنیت را بر بوم بام های خانه هاشان میکشند  و به بند کشیده میشوند و درکشاکش روزهای پر از گرد و غبار خس و خاشاک میشوند: یا میمانند و یا میمیرند

 

مسافر به رسم همیشگی دوباره از راه رسید

بند کفش خاک آلود خویش را نگشوده بود که دوباره عزم سفر کرد

برای خاطر دربند

و اینگونه مسافر همیشه یک مسافر ماند.

   + ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۳
comment نظرات ()