دریچه ی صبح

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

آنکه هست و همیشه بوده است را آنگاه که هنوز نبوده ایم عاشقش بوده ایم. آنکه حضور محض است بی هیچ غیبتی. آنکه ما را با او ماجرا هاست. آنکه شب قدری برایمان آفرید تا در آن قدر بندگی خود را بدانیم . آنکه در  ماجرا را بست وقتی گفت فاذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان. آنکه ما را برگزید با با او خوپرستی را فراموش کنیم و به خودشناسی و خداپرستی برسیم. آنکه

همه عمر برندارم سرازین خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

نه تو مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار ازان به

که تحیتی نویسی و تحیتی فرستی 

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

برو ای فقیه دابا به خدای بخش ما را

تو زهد و پارسایی من وعاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله ایت باشد به ازان که خود پرستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

 

 

   

   + ; ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٩
comment نظرات ()