دریچه ی صبح

زود زود می آید

 

 گفتی که مرد تنهای تو
که دیریست در آستانه به انتظارش نشسته ای 
زود زود می آید
 آستانه پر از راز بوسه خواهد گشت آنگاه
و اینک زیباترین لباس تو دیگر در اشکاف* انزوا بیقراری میکند
و در کنج گنجه ی تاریک تنهایی هایت نمی گنجد
گلها همه منتظرند تا  تو کدامشان را انتخاب کنی برای افشاندن به قدمهای او
 گلدانهایت همه در سر هوای گلهای سرخ را می پرورانند
و ذهن خالیشان را بوی وصال پر کرده است
قلب پنجره های اتاقت میطپد
و دل پر درد و پر از راز دفتر خاطراتت - که پر است از چهارشنبه های بی او- 
  منتظرتر از هر روز برای رسیدن چشمهای او
زیبای منتظر
زیباترین لباست را بپوش
-سرخترین گلها را بخر 
مریم که اینجا نداریم مجنون ترین  لی لی ها را بخر
و ذهن خالی چهارشنبه ها ی گلدان را به حس حضور آغشته کن
سفره های خالی افطارت را آکنده از سبزترین قورمه سبزی سال کن
-با همان سبزیهایی که مادر در چمدانت گذاشت و مجبور شدی بدون محمدرضایت با آنها سفر کنی 
و به آنها دست نزدی تا او بیابد-
به موهایت سنجاقکی سرخوش بزن
و آویز فیروزه ای امیدت را به گردن بیانداز
قرآنت را بگو که قاری سبزش در راه است 
  و مفاتیحت را بگو که بداند اشکهای رضا نیز به اشکهای مناجات تو خواهند پیوست به زودی  
 همه را خبر کن در خانه
که خانه سخت صبوری کرده با تو و منتظرست 
که در و دیوار خانه نزدیک ترین مونس این غربت بوده اند
 
تو گفتی می آید
و من تو را در آینه دیدم که زیبا در آستانه ایستاده ای و اغوشت پر از گلهای محمدی شده است 
تو را دیدم و پس از هشتاد روز که تو را شناخته بودم و به خواهری برگزیده بودم
اینک بدون نگرانی به دست و دل و آغوش گلهای محمدی سپردم و
رفتم در مه ناپدید شدم
 تا دوباره دعا از سر گیرم برای آغوش خالی خواهران غریب دیگرم...
*اشکاف همان کمد است به لهجه ی مشهدی

 

   + ; ۳:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٩
comment نظرات ()