دریچه ی صبح

ماجرای تو

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

 

بیت بالا را امروز زمزمه می کنم نا خود آگاه در حسرت شیوه ی بندگی بندگانی که از گونه ی "ما را سریست با تو اند"

و چقدر خود را در بیت آخر این غزل خلاصه میبینم که:

سعدی تو کیستی که درین حلقه ی کمند

چندان فتاده اند که ما صید لاغریم...

 

و اینک این غزل نغز. لقمه ی رازی دیگر:

 

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست

بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نهایم اینت بوالعجب

در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

ما خود نمیرویم دوان در قفای کس

آن میبرد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند

چندان فتادهاند که ما صید لاغریم 

   + ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۸
comment نظرات ()