دریچه ی صبح

حکایتی دیگر از گلستان

مطلب زیر نه شرح می طلبد نه توضیح!!

از باب اول در سیرت پادشاهان

 

بر بالین تربت یحیی پیغامبر علیه السلام معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی‌انصافی منسوب بود اتفاقا به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.

 

درویش و غنى بنده این خاک و درند 
آنان که غنى‌ترند محتاج‌ترند
 
  آنگه مرا گفت: از آن‌جا که همت درویشان است و صدق معاملت ایشان، خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم. گفتمش: بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.

 

به بازوان توانا و فتوت سر دست 
خطا است پنجه مسکین ناتوان بشکست
 
نترسد آن‌که بر افتادگان نبخشاید؟ 
که گر ز پاى در آید، کسش نگیرد دست
 
هر آنکه تخم بدى کشت و چشم نیکى داشت 
دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست 
 
زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده 
و گر تو مى‌ندهى داد، روز دادى هست 


 
بنى آدم اعضاى یک‌دیگرند 
که در آفرینش ز یک گوهرند
 
چو عضوى به درد آورد روزگار 
دگر عضوها را نماند قرار
 
تو کز محنت دیگران بى‌غمى
نشاید که نامت نهند آدمى

 

   + ; ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱٧
comment نظرات ()