دریچه ی صبح

نوبت عاشقیست یک چندی

آنگونه که سعدی حق مطلب عاشقی و بندگی را ادا کرده دیگر جایی برای سخن باقی نمی ماند:  روح ما روح عاشقییت. حتی برای چندی نیز تاب آهن دلی ندارد. ذاتا سرگشته و واله است. این روح عاشق  حتی آنانی را که  تنها دل به این دنیا بسته اندا نیز تنها نمی گذارد. نا آرامیهای انسان نمونه ای ازین عاشق گسسته از معشوق است. آنان که نمی دانند عاشقند که نمی دانند اما آنانکه که می دانند عاشقند را قولی و قراری دیگر است:وان که را دیده در دهان تو رفت/هرگزش گوش نشنود پندی این همه از سرسپردگی روح والهیست که به عشقش واقف است خاصه او را که در ازل بوده‌ست/با تو آمیزشی و پیوندی. همانان که عهد الست خود را فراموش نکرده اند. آنکه عاشق است سرسپرده است و تا عهد معشوق دربستست عهد همه بشکسته چرا که بعد از تو روا باشد نقض همه پیمانها. عاشق بنده ی معشوق است به تمایل تمام خود و این بندگی را فریاد می کشد. به آن اعتراف میکند و افتخار. و به هیچ قیمتی این عشق را از دل به در نمی کنند : به دلت کز دلت به درنکنم که بنای عهد قدیمست این که بزرگ میدارندش. و درین میان نیز خوب میداند که عشقهای زمینی نیز طرفه ای ازان عشق آسمانی ازلی هستند: ریش فرهاد بهترک میبود/گر نه شیرین نمک پراکندی و آه از درد هجر و فراق که اشتیاق عاشق را با تمام زهر بودنش دو صد چندان می کند که تا فراق نباشد اشتیاقی نیست: شوق است در جدایی و جور است در نظر/ هم جور به که طاقت شوقت نمی بریم. عاشق خودی ندارد و خودی نمی شناسد. برای معشوق خاکست که از خاک کمتر است: کاشکی خاک بودمی در راه/ تا مگرسایه بر من افکندی...

چه کند بنده ای که از دل و از دل و جان

نکند خدمت خداوندی

اگر بنده ای اگر عاشقی خدمت کن و مگر نه اینست که هر کسی خادم آنچیزی یا آن کسیست که به او اعتقاد دارد. یکی خادم شغل خود است یکی خادم و بنده ی نام خود است یکی خادم و بنده ی مقام و ثروت. ما همه بنده ایم حتی آنانمان که می پندارند به حکم بی دینی بنده ی کسی نیستند باز بنده اند. ما به حکم انسان بودنمان بنده ایم امابه حکم اختیار حق انتخاب به ما داده اند که انتخاب کنیم و تصمیم بگیریم بنده ی که و چه باشیم. و بنده ی هر که و هر چه که باشیم به معبود و معشوق خود میرسیم چرا که این یک قانون است چرا که در راه او قدم بر میداریم و رنج و تعب راه او را متحمل میشویم. و آنانکه که می دانند به حقیقت بنده ی که هستند خود را اسیر هیچ کس و هیچ چیز دیگری نمی یابند. خاصیت بنده و عاشق او بودن این است که ازان روز که در بند اوست آزاد است و پادشاهست که بدست او اسیر افتادست و عارفیست که به اب تر نکند رخت و پخت خویش و به قول سعدی:

دگر به روی کس‌ام دیده بر نمی‌باشد     خلیل من همه بت‌های آذری بشکست...

و اینک نوبت عاشقیست یکچندی:

گفتم آهن دلی کنم چندی       ندهم دل به هیچ دلبندی

وان که را دیده در دهان تو رفت   هرگزش گوش نشنود پندی

خاصه ما را که در ازل بوده‌ست   با تو آمیزشی و پیوندی

به دلت کز دلت به درنکنم     سختتر زین مخواه سوگندی

یک دم آخر حجاب یک سو نه   تا برآساید آرزومندی

همچنان پیر نیست مادر دهر   که بیاورد چون تو فرزندی

ریش فرهاد بهترک می‌بود      گر نه شیرین نمک پراکندی

کاشکی خاک بودمی در راه     تا مگر سایه بر من افکندی

چه کند بنده‌ای که از دل و جان    نکند خدمت خداوندی

سعدیا دور نیک نامی رفت    نوبت عاشقیست یک چندی 

 

   + ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٩
comment نظرات ()