دریچه ی صبح

مشتاقی و مهجوری

الهی انا عبدک الضعیف المذنب و مملوکک المنیب فلا تجعلنی ممن صرفت عنه وجهک و حجبه سهوه عن عفوک الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا  بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمة و تصیر ارواحنا معلقة بعز قدسک

و این داستان مشتاقی و مهجوری انسان است. از  گاه حبوط تا گاه رستاخیز. آنگاه که انسان ملکوتی به شرایط ناسوتی گرفتار شد و روح  آسمانیش در ابعاد تنگ و تلخ زمینی  در بند کشیده شد و دچار سرنوشت غربت شد. و از آنگاه شد که انسان مشتاق مسکن مالوف گشت و به حکم زمینی شدن مهجور ازان. زمینی که در آیینه ی آن خود را نیز دید و مبهوت آینه شد و مغرور به خود. و انگاه خدا ندا زد که یا ایها الانسان ما غرک بربک الکریم؟ الذی که تو را افرید و سواک فعدلک ... و انسان عاشق نا آرام آه انسان عاشق نا آرام ...

و انان که دغدغه های آسمانی خود را به دست های سرد زمین غرور نسپرده اند به داستانهای مشتاقی و مهجوری را زمزمه میکنند و در فراز و نشیب زمان تصویری آگاه را به آینه تحویل میدهند: قصه العشق لانفصام لها.... به نا توانی های انسانی خویش اعتراف میکنند و برای محرم دل شدن و در حرم یار ماوی گزیدن زندگی میکنند.

آنها عاشقند و به عشقشان اعتراف می کنند عاشقان در فراق مانده ی مشتاق مهجور:

خدایا من بنده ی ناتوان و گناه آلود توام همانکه از آن توست و به سوی تو بازگشته است. پس برنتاب رویت را از من چنانکه برتافتی از گروهی. آنان که غفلت هاشان پرده ای شده حجاب افکنده بر ببخششت. خدایا به من ببخش نهایت بریدن از غیر تو را و روشنی بخش دیدهای دلهامان را به روشنی نظر افکندن به سویت تا آنجا که دیده های دلها پرده های نور را پاره کنند و به معدن عظمت و بزرگواریت بپیوندند و آنگاه جان های ما به ارجمندی و عز مقام قدس و پاکیزگیت متصل شوند.

 

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم     طایر قدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی   از سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی          پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

 

و درین ماجرا شرک را داستان دیگریست که در مجال دیگری به آن باید پرداخت:

آشنایان ره عشق درین بحر عمیق     غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده....

 

 

 

 

 

   + ; ۳:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٧
comment نظرات ()