دریچه ی صبح

چقدر ابر درین کوچه ها رها شده بود

 
ببار زیر غزل های حافظ و سعدی
چقدر ابر درین کوچه ها رها شده بود

درون غلظت سنگین مه قدم می زد
کسی که تازه از آفتاب خود جدا شده بود

ببند خاطره ها را بدست خالی شهر 
که از مسافر خود ناگهان جدا شده بود

دلم برای تو تنگ است در نگاهم هست:
تمام قصه ی رازی که برملا شده بود

کسی نشست درین دل که رفتنش سخت است
کسی که با نفسش شهر هم صدا شده بود


دلم همیشه برای تو تنگ می ماند
دلی که تازه با نفس گرمت آشنا شده بود

   + ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()