دریچه ی صبح

برای مامان


برای مامانم این را نوشتم امروز و برای تمام مامان ها به ویژه مامان هایی که دوری و رفتن و ندیدن فرزندانشان را با عشق تحمل می کنند. روز مادر مبارک و البته هر روز روز اوست:

بهشت گوشه ای از دامان توست
که در هر چین اش شکسته ای
که از هر گلش
باغ نرم خاطراتی ابدی می روید
که با سر انگشتانت
هزار پروانه نشانده ای
بر دامن رویاهای 
کسی که از دامنت برخاست
و راهی خیابان شد
و کفش هایش 
به دست جاده ها
روایت رفتن می نوشت 
و دکمه های پیرهنش
شعر هجر می خواندند
آن روز دامن تو برای همیشه از رفتنش تب کرد
و تنهاییت به دنیا آمد
و چقدر شکل رفتن او شد
و چقدر زود بزرگ شد
و بودی
و ایستادی
و بی مهابا سوختی
تا برود 
و ماندی
و نشستی
و بی مهابا سوختی
تا باز آید
و هستی ات
فاصله ی داغ و شرجی بین سلام و خداحافظی های بارانی مکرر شد.
بهشت در انحنای خطوط شکسته ی صورت تو نشسته 
که شبیه شعر حافظ
همه بیت الغزل معرفتند
بهشت گوشه ای از دامان توست
ان جا که در چین اش 
همه ی قافیه ها شکستند
و غزل پیر شد
و غزل سپید شد
مثل مو هایت
که سپید ترین غزل هستی اند
اردیبهشت ١٣٩٢

   + ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()