دریچه ی صبح

آدمیزاد خوب است...


آدمیزاد خوب است گل پامچال باشد نه اطلسی. پارسال گل پامچال و بنفشه و اطلسی کاشته بودم در گلدان های دم در. عاشق اطلسی ها بودم . پاییز که شد من رفتم پی زندگی آنها در گلدان ها و هوای سرد ماندند. هوا سردتر شد و هر روز که از در خانه بیرون می آمدم می دیدم که اینها خشک شده اند. زمستان شد برف آمد. برف سنگین. پامچال ها و بنفشه ها و اطلسی ها با گلدان هایشان رفتند زیر برف. گفتم دیگر مردند فاتحه شان را خواندم. برف ها آب شدند. هوا بازتر شد. هر روز که از در خانه بیرون می امدم نیت می کردم که یک روز که هوا خوب شد بروم سراغ گلدان ها خاکشان را عوض کنم. بروم گل های تازه بخرم. هنوز آن یک روز که هوا خوب شود نرسیده و گل نخریده، یک روز که از در درآمدم دیدم که گلدان ها زنده شده اند و رنگارنگ و به قول سعدی با دیدن این گلدان ها من از خود بدر شدم. انگار تا آن روز خانه ی متروکه ای بودند و امروز صاحب خانه برگشته بود و اب و جارو کرده بود. پامچال های سرخ و بنفش و زرد سر برآورده بودند بی انکه من کاری برایشان کرده باشم در آن زمستان سخت. نه سر پوشی برایشان گذاشته بودم نه برده بودمشان زیر یک سقفی که زمستان را بگذرانند. پامچال ها برگشته اند اما از اطلسی ها و بنفشه ها خبری نیست...

   + ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()