دریچه ی صبح

گربه های محله ی ما

 

محلۀ ما چند گربه دارد. حیاط ما هم محل عبور مرور و مراوده و درد دل و دعوا و فعالیت های سیاسی اجتماعی این آقایان و خانم ها. از بس رفته اند و آمده اند و نشسته اند و برخاسته اند شناختمشان. هر کدام با اخلاق و رفتار خاص خود. یکی شان همین جنابی است که در عکس ها مشاهده می فرمایید. ایشان آرام تشریف دارند و تا حدی خودمانی. یعنی می آیند در حیاط ما چرخی می زنند و بعد نمی روند. بقیه معمولا رد می شوند می روند. یا حد اکثر دقایقی دنبال موشی چیزی می گردند و می روند. اما ایشان آفتاب باشد که مثل همین عکس حمام افتابی می گیرند جلوی ما که نگو و نپرس. هر چه هم بدهی میخورند. در هم اگر باز باشد و حواس ما نباشد تشریفشان را می آورند تو. یکبار نشسته بودم داشتم پشت لپ تاپ کار می کردم که سرم را بالا آوردم دیدم جناب روی کابینت اشپزخانه با وقار و حق به جانب ایستاده اند و دارند مرا برانداز می کنند. پیشتشان کردم بروند پایین. با احترام و ارام رفتند. یکی دیگر داریم که رنگش حنایی است و بیشتر شبیه پرشین هاست با موهای بلند و خوشگل. این یک گربه ی آزار دهنده و زور گو یا به قول انگلیسی اش بولی به تمام معناست. لات محل است. یک بخیلی هم هست که نگو. نمی شود از حیاط ما رد نشود و یک گربه ی دیگر هم در همان حال در حال رد شدن باشد و ایشان دعوا و مرافعه و الم شنگه راه نیندازد. یکی نیست بهش بگوید مگر حیاط توست.اگر تو آمدی رد شوی ان بنده ی خدا هم دارد رد می شود. اگر تو امدی اینجا دنبال موش او هم حق دارد بیاید اینجا دنبال موش. چنان برخورد می کند که انگار حیاط ما ارث پدری اش است. یک شب امده بود یک دعوایی با همین یکی این جلو راه انداخته بود که نگو. دوتایی امده بودند جلوی در. فکر کنم بوی پاقالی پلو ماهیچه شنیده بودند. ما هم به هر دو به مقدار مساوی یک چیزی دادیم بخورند. این بخیل مگر می گذاشت آن بیچاره به سهمش نزدیک شود. یک فخ فخی راه انداخته بود که نگو. من هم آن یکی را برداشتم بردم آن طرف حیاط پشت دیوار بهش دو برابر غذا دادم گفتم بخور نوش جانت. تا کور شود هر انکه نتواند دید. آن وقت این بخت برگشته آن طرف حیاط هم که پشت دیوار و از چشم این یکی پنهان بود هنوز از ترسش جرات نمی کرد غذا بخورد. خلاصه که این حنایی خان یک حکومت رعب و وحشتی راه انداخته در میان گربه های محله که نگو. بیرون حیاط ما هم همین است. گاهی رد می شوم می بینم دارد رد می شود و بقیه ی گربه ها از ترس راهشان را کج می کنند. داشتم داستان این لات محل را برای پسرم تعریف می کردم که گفت: مامان تازه نمی دانی ان روز فلان بچه را هم بولی کرد. کاشف به عمل آمد به هر دلیلی از بچه خوشش نیامده حمله کرده به بچه پنجه انداخته به دماغش. آنجا بود که فهمیدم ایشان نه تنها گربه های محل که بچه های محل را هم ترسانده است و از دستش در امان نیستند. مدت ها بود به او غذا نداده بودم. مورد فسق و فجور جدیدش را هم که شنیدم تصمیم گرفتم به حیاطمان ممنوع الورودش کنم. بهش گفتم ویزا بی ویزا. در سفارت را بستیم اصلن مکان سومی هم معرفی نمی کنیم که بروی از آنجا ویزا بگیری بیایی این جا. بنده در حیاطمان با ممنوع الخروجی مخالفم. معنی ندارد. چه کاریست آخر این ممنوع الخروجی؟ دوستش نداشته باشی و بگویی حق نداری بروی بیرون بمان همین جا آن گوشه ی حیاط دایم هم نگاهش کنی که دست از پا خطا نکند. خب بگذار برود هم آن بنده ی خدا راحت شود هم خودت. به هر جهت بنا بر قوانین حیاط ما داش حنایی ممنوع الورود شده است و ویزا ندارد. در مقابل دارم مدارک این نازمنگول را بررسی می کنم اگر همه چیزش تکمیل بود ممکن است فعلا یک اقامت دایم بهش بدهم بعد هم اگر رفتار نامناسبی از خود نشان نداد سیتیزنش می کنیم و در یک مراسم می گوییم که به سر ما قسم بخورد تا پاسپورت بگیرد.

 

   + ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()