دریچه ی صبح

 

 

صبح سرم به کاری گرامی گرم شد داشتم شعر می نوشتم و از این جهان به جهانی دگر شدم به قول سعدی عزیز دل. زمان گذشته بود و من دلم مشغول عزیزی بود ناگهان بی دلیل سرم را بالا آوردم و ناگهانی تر چشمم به ساعت روبرویم افتاد و دیدم نه و نیم است و قطارم نه و چهل و دو می آید و می رود. جلسه داشتم و باید این قطار را می گرفتم. دوان دوان یک بلوزی را به تنم کشیدم یک شالی به سرم کیفم را قاپیدم و ای وای بنده بی صبحانه محال است از خانه خارج شوم... خوب شد دیشب کیک پخته بودم یک تکه اش را ضرب العجل کندم انداختم در کیسه و بدو بدو به طرف در . نه بلوزی را که مال امروز بود پوشیدم نه روسری امروز را سر کردم نه حتی کرم و مخلفات دیگر را روی صورتم خالی کردم این میان از یک چیز نمی شد چشم پوشید. این وسط در حال دویدن به طرف در به طور کاملا غریزی  و نا خودآگاه عطرم را برداشتم و پیساندم بر خوردم و خودم را انداختم در ماشین. الان در قطار نشسته ام و کیک وسط گلویم مانده و با خودم می گویم چطور یک آب میوه برنداشتی ولی در ان هیر و ویر مولانا شنل به یادت بود!!! کیک در گلو مانده اما خوشحالم که بوی خوبم را می دهم. آدمیزاد خوب است به حرفی که می زند عمل کند بله آدمیزاد خوب است بوی خوب بدهد:)
 

   + ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()