دریچه ی صبح

به کجا می رویم؟

در قطار نشسته ام، از پنجره اش به بیرون چشم انداخته ام. در قاب پنجره هواپیمایی را می بینم که خیز برداشته و خود را اندک اندک با ابرها می امیزد. نگاه می کنم آنقدر که در نقطه ای از زمین و زمان هواپیما در سینه ی اسمان محو می شود و قاب پنجره ام خالی. 

در قطار نشسته ام و به این فکر میکنم که آیا  کسی از جایی دارد این قطار را نگاه می کند و این قطار با تمام مسافرانش در کجای زمین و زمان از نگاه او محو خواهد شد؟

در قطار نشسته ام و به حرکت مدام تمام هستی فکر میکنم به تمام نقطه های زمین و زمان که از آنها گذشته ام و به محو شدن تمام آن نقطه ها در نقطه ای دیگر از زمین و زمان و به محو شدن انسان در این حرکت مدام و تلاقی همه ی نقطه های زمین و زمان که درون هستی ادمی شکل می گیرد و همیشه می ماند جایی از وجود آدم را پر می کند. به محو شدن های مدام که در بیرون و به ماندگاری های مدام که در درون اتفاق می افتد. 

در قطار نشسته ام به مقصدم می رسم پیاده می شوم. در نگاه من قطار در جاده محو می شود و در چشم من در پیاده رو. 

   + ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۳۱
comment نظرات ()