دریچه ی صبح

شیراز

زمان و مکان یعنی تاریخ و جغرافیا به وجود انسان به گونه ی معناداری پیچیده اند. خیلی چیزها و خیلی حالات درونی انسان را تعریف می کنند و معنا می کنند و حتی محدوده و مرز می کشند بر بودنمان و حتی بیشتر از آن علاقه ایجاد می کنند و دلبستگی می پروند و علاقه تعلق خاطر است. ذهنت مشغول اوست و با او زندگی می کند و خود را با او در ارتباط می بیند. 

عشق که تنها عشق انسان به انسان نیست. عشق انسان به مکان و زمان هم دست کمی از عشق انسان به انسان ندارد. همانطور که به قول انگلیسی ها با یک نفر می افتی در عشق یعنی فال این لاو می شوی می شود همانطور به همان ناخودآگاهی و شور و شدت در عشق جایی هم بیفتی. می توانی به همان سرگشتگی عشق انسانی در عشق وقت و زمانی هم بیفتی. 

من مکان ها و زمانها و تاریخ ها و جغرافیا های متعددی دارم که  به آن ها دلبسته ام و ازین دلبستگی ذوق میکنم و انرژی و شور وشوق می گیرم. به آن زمان و مکان های محبوبم فکر میکنم و حال و هوایم دگر گون می شود حتی از آن زمان و مکان اگر دور باشم. یکی از این مکان های محبوبم شیراز است.  

اینقدر دلم وقت و بی وقت هوای شیراز به سرش می زند که نگو. عاشق شیراز و آن وضع بی مثالش هستم. این حس ام به شیراز یک حس عمیق درونی هست مثل حس ام به خراسان و یزد. یک شیرازی حتما تو اجدادم بوده خودم خبر ندارم . من عاشق شیراز هستم. یکی از زمان هایی هم که عاشقشان هستم بهار است و از بهار عاشق اردیبهشت اش. پس اردیبهشت شیراز برایم تلاقی یکی از زمان ها و مکان های محبوبم است. این جا نشسته ام مثل یک عاشق دلبسته که به عشق اش می اندیشد، به این او در این لحظه چه میکند. این جا نشسته ام و به شیراز فکر میک نم که در این عصر اردیبهشتی چه می کند و می دانم که به زیبا ترین  وذبفریب ترین صورت خود نشسته پر از گل  وشکوفه. به یک عصر مصفا در عفیف آباد و بوی مستی آور بهار نارنج فکر می کنم و هزار پروانه ناگهان در دلم می لرزند و پروازشان می دهم در فضای اتاقم و جان و دلم تازه می شود. 

   + ; ٤:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۱٢
comment نظرات ()