دریچه ی صبح

زمان و اطوارش

نگاه می کنم می بیبینم چند ماهی می شود که سر به این خانه نزده ام. این جا برایم حکم هالیدی هوم را دارد. مثلا یک خانه ای که در کیش می خریم یا در شمال یا حتی در دل کوه های اطریش و هروقت که تعطیلاتی هست می رویم آن جا استراحت و تمدد اعصاب. حالا این جا هم برایم همان حکم را دارد. هر وقت کار و زندگی روزمره اجازه دهد بار و بندیلم را می بندم می ایم این جا کمی می نویسم و می روم دوباره سر خانه و زندگی اصلی. 

ما انسان ها با زمان زندگی می کنیم. زمان و گذشت آن و روزها و ماه ها و فصل های خاص اثر و نقش جدی و اساسی در جنبه های مختلف وجودی ما دارد. زمان به زندگی معنا می دهد به ساده ترین و در عین حال عمیق ترین وضع. از گذشت سال های عمر خود و نزدیکانت گرفته سال روز تولد و خدای نخواسته مرگ شان تا عوض شدن ماه ها و فصل ها تا تعطیلات رسمی که در هر کشوری یک فرهنگ خاص خود را دارند و آن زمان خاص و آن فرهنگ خاص بر هم اثر متقابل می گذارند. آمیختگی با طبیعت و زمان و تغییر و گردش فصل ها از دوردست تاریخ عنصر مهمی در تعریف زوایای زندگی انسان ها بوده ، نمونه اش جشن های ایینی و اسطوره ای که در تمدن های کهن می بینیم و بیشتر انها بر اساس تغییر فصل ها هستند. برای افراد مذهبی زمان حتی نقش مهم تری ایفا می کند. نمونه ی بارزش مناسبت های مذهبی که هر کدام اداب و رسوم خاص خودشان را دارند و در زمان خاصی اعمال خاصی را باید یا خوب است انجام داد. تصویر آشنای مادربزرگ ها و مادرها که زندگیشان تا حد زیادی با این مناسبت ها اصلن تعریف می شود یک نمونه از این نقش مهم زمان در زندگیست.

معنایی را که زمان به زندگی انسان می دهد نباید دست کم گرفت چون گاهی کم توجهی به این نقش و این معنا اسیر دست زمانت می کند و زمان بی رحم تر از ان است گه اگر اسیرش شدی به راحتی رهایت کند. اما از سوی دیگر زمان می تواند تبدیل به یک عنصر مطلوب شود برایت به این صورت که برای خوشحال کردن خود در زندگی آن را به کار گیری. رابطۀ انسان با سال های عمرش، با پیری با گذشت زمان با خاطرات گذشته با خیال آینده با پریشان خالی و یا سر زندگی حال می تواند به راحتی منجر به حالات دورنی قدرتمند و اثر گذاری مثل حسرت، امید، سر خوشی، افسرگی، آرامش...شود. یادگیری چگونگی برخورد کردن با زمان و توانمندی در به دست گرفتن زمان در ایجاد و کنترل این حالت ها و در نتیجه آرامش انسان مهم اند. یعنی تو زمان را رهبری کنی و نه اینکه زمان و گذشت آن تو را رهبری کد تو سوار زمان باشی. تلاش زیادی می طلبد ایجاد این توانمندی. این کار مثل یک نبرد سخت مداوم است. تو با تمام توان به زمان خنجر می زنی فکر می نی پیروز شده ای ناگهان زمان یک زخم کاری به تو می زند که تا مدت ها باید بر ان مرهم بگذاری. تا برخیزی و دوباره بجنگی. زمان یک موجود توانمند است که سخت است شکست دادنش. 

من هم مثل انسان های باستانی اثر تغییر فصل ها را در زندگی ام به شدت احساس می کنم. این اثر در دو نقطۀ زمانی در سال برای من بسیار قوی است: یکی پاییز به زمستان و دیگری زمستان به بهار. تابستان به پاییز اثر تغییرش کمتر است و بیشتر به خاطر تبدیل زمان استراحت به زمان کار است آنهم به خاطر طبیعت کارم است که آموزش است و از پاییز شروع می شود. کارم را هم دوست دارم و پاییز دل انگیز را هم دوست دارم اما از طرفی خانه را هم دوست دارم یعنی خانه برای من مقدس است و مادر بودن مقدس و در خانه با همه بودن بسیار مقدس. برای همین تغیییر تابستان به پاییز مزه اش گس است نه شیرین نه تلخ نه ترش. گس است. یعنی دلت همزمان می خواهد و نمی خواهد.

اما پاییز به زمستان: زمستان را دوست ندارم که ندارم که ندارم و هیچ وقت هم نداشته ام. پاییز که رو به پایان است کلا غصه دار می شوم نا خود آگاه. روزها که کوتاه می شوند روی اعصابم چیزی رژه می رود. سرما که می اید مغز استخوان روانم را می سوزاند. همیشه حسرت می خورم به حال خرس ها و بقیه  ی جانورانی که به خواب زمستانی می روند و با آمدن بهار چشم باز می کنند. این چه خوشبختی بزرگیست که از انسان دریغ شده. اما یاد گرفته ام که این زمان را تبدیل به زمان دوست داشتنی برای خودم بکنم.

از آمدن سرما و شب و زمستان که گریزی نیست ما هم که به خواب زمستانی نمی رویم پس اعصاب و روان را به دست زمان ندهیم و حتی  از ان استفاده ی کاربردی بکنیم. یعنی رهبری اش کنیم. وقتی سرد است وقتی ساعت 4 عصر شب می شود برای من زمان زمان خوبیست برای پر رنگ کردن روایت و داستان به گونه های مختلفش در زندگی. مثلا زمستان می شود فصل فشرده فیلم دیدن و فشرده کتاب خواندن من. پشت سر هم فیلم هایی را که در لیست انتظار داشته ام می بینم و کتاب هایی که در نوبت بوده اند دست می گیرم. کرسی می گذارم غذاهای گرم و شیرین درست می کنم با چای های زعفرانی  و دارچینی. کلن کاربرد هل و گلاب و  زعفران و دارچین زیاد می شود. شمع روشن می کنم شعر خوانی در خانه راه می اندازیم. خلاصه به قول شاعر به اینا زمستونو سر می کنم. و این کم کم تبدیل به یک سنت می شود :فیلم دیدن های زمستانه و داستان خوانی  های زمستانه. بهار که می شود قسمتی از این در خانه ماندن ها و فیلم دیدن ها و داستان خواندن ها کم می شود و اوضاع دگرگون. به هر حال به این نحو بود که این زمستان را هم خوشبختانه پشت سر گذاشتیم و اسیر دستش نشدیم. 

امازمستان به بهار: بهار بهار بهار دلکش. عاشقش هستم بیشتر از همه زمان ها. بهار که می شود مثل عاشقی هستم که به معشوقش رسیده باشد. سبک سر و سبک دل. جوانه ها را که می بینم شکوفه ها را که می بینم برگ های تازه گل های بهاری اینها را که می بینم انگار خودم برگ می شوم جوانه می شوم گل می دهم و نم نم باران می شوم. تغییر زمستان به بهار برای من فقط یک تغییر فصل نیست تمام ان فلسفه هاییست که برای نوروز و بهار داریم. زندگی دوباره است. من را به وجد می آورد. به وجد. نوروز که می شود من به معنای واقعی کلمه سرمستم و شادم  و در عین حال پر از بغض شادی و وصال. خودم هم نمی دانم چرا این حال می شوم. حال غزلیات شمس را پیدا می کنم انها در وصف وصال اند. درست مثل کسی که عزیزش از سفری طولانی به او بازگشته باشد با چمدانی پر از گل و شکوفه. 

   + ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٢/۸
comment نظرات ()