دریچه ی صبح

هوا

اینجا که ما هستیم هوا خیلی متغیر است و بیشتر بارانی. یعنی در تمام طول سال باران روی شاخ های محترم هواست هیچ فرقی نمی کند که تابستان باشد یا زمستان یا بهار. باران همیشه تشریف دارند و در عوض طبعا آفتاب ندیده ایم همگی بد جور. این قسمتش زیاد بد نیست باران به ما هو باران اوکی است. وقتی وضعیت خراب می شود که با این باران باد و طوفان با سرما بیامیزد. بعد تو باید هر روز کله ی سحر از خانه بزنی بیرون در حالیکه باد و باران و مه و رطوبت و ابر و سرما و بر تن و جانت و سر و رویت می زنند. خلاصه تصویر تصویر فیلم اولیور تویست است: سرد و مه آلود و گرفته. این وضعیت خراب وقتی خراب تر می شود که ساعت ها را هم یک ساعت به عقب بکشند دیگر نور علی نور است. یک تاریکی مخوف در آن کله ی سحر افزوده می شود به ان ابر و مه و باد و باران و سرما. بعد در شب تار از خانه می زنی بیرون و در شب تار از کلاس میزنی بیرون و خیس و مرطوب و یخ به خانه می رسی. 

حالا چند شیوه می شود با این هوا برخورد کرد. یکی این که  می روی در مود لذت بردن از این هوا. اصلا به خودت یاد می دهی که کلا سرما و رطوبت و خیسی و باد و مه و ابر واینها را دوست بداری و با هاشان حال کنی و دایم به خودت یاد آوری کنی که بچه جان یک عمر در ایران حسرت یک قطره باران بر دلت بود و بعضی روزها بیرون که می رفتی آفتاب آنچنان مخت را می سوزاند که می خواستی غش کنی بیفتی بر زمین. پس حرف زیادی نزن و فکر زیادی نکن و عشقش را بکن.

دوم اینکه اصولا خودت را بزنی به بی خیالی مطلق و هوا یک مولفه ی بنیادین در ذهنت نباشد. یعنی انگار نه انگار که این هوا وجود دارد. هر جور که میخواهد باشد. از خانه که می زنی بیرون می زنی به کوچه ی علی چپ و تا خود شب که بر می گردی به خانه در کوچه ی علی چپ می مانی. 

وضعیت سوم هم که واضح و مبرهن است می توانی هر روز به هوا و زمین و زمان و روزگار و سیاست و دولت های همه ی کشورهای متبوعت و خودت و غربت و مهاجرت و ...کلی لعنت بفرستی و حرص بخوری و نفرین کنی که چرا اینطور شد و این چه هواییست و فلان و بیسار. 

بعد از سال ها اینجا بودن یاد گرفته ام که در ابتدای عقب کشیدن ساعت ها یک مراسم خدا حافظی با نور برای خودم در درونم بگذارم و عزاداریش را رسمن انجام دهم در آن اخر هفته یی که ساعت ها را به عقب می کشند و بعد از مراسم دیگر به خودم اجازه ندهم که غر و نق  و طعن و لعن هوا را به خودم بکنم. البته این غر ونق گاهی نا گزیر می شود چون اینجا در باره ی هوا حرف زدن و غیبت هوا را کردن بین ملت تبدیل شده به یک فرهنگ. اما اگر هم غرش را می زنم دیگر فقط برای مکالمه است منظوری ندارم یعنی عمیقا درد لم به خودم می گویم همین است که هست. گت آن ویت یور لایف. حالا من به وضعیت عشق هوا که نمی رسم هنر کرده ام و بعد از سال ها لعن و نفرین و وضعیت سومی بودن خود را به وضعیت دوم رسانده ام یعنی کوچه ی علی چپ. امیدوارم در این کوچه بتوانم بمانم. چون وضعیت سوم آدم را به مازوخیسم نزدیک میکند.

پریروز بعد از کلاس هوا افتضاح شد و از ان باران های سیل آسا گرفت و سرما هم که بود بعضی دانشجو هایم شورع کردند به غر ونق. در این میان کاشف به عمل امد که یکی از انها وضعیت اولی ست یعنی گفت اصلا دوست دارد این هوا را. چون در این هوا مجبوری لباس های زیاد و گرم بپوشی و خودب را لباس پیچان کنی و این حال را دوست دارد که کوزی هست و یکی دیگر از آنها گفت که : اصلا هوای نا مناسب  وجود ندارد آنچه هست لباس نامناسب انتخاب کردن و پوشیدن است قبل از آنکه از خانه بیرون بیایی. این وضعیت دوم است و حرفش خیلی به دلم نشست. فکر میکنم که چه خوب است که لباس مناسب دارم برای همه ی هواهای مناسب:)

   + ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٩
comment نظرات ()