دریچه ی صبح

حکایت آزادگی

"سالها باید که تا یک سنگ اصلی زآفتاب
لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن

ماه‌ها باید که تا یک پنبه‌دانه زآب و خاک
شاهدی را حله گردد یا شهیدی را کفن

روزها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش
زاهدی را خرقه گردد یا حماری را رسن

عمرها باید که تا یک کودکی از روی طبع
عالمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن

قرن‌ها باید که تا از لطف حق پیدا شود
بایزیدی در خراسان، یا اویسی در قرن"
 

به احمد قابل که فکر میکنم ناخودآگاه این بیت های حکیم سنایی در برابر دیدگانم صف می کشند. کسی که نه تنها روشنی اندیشه هایش مرهمی شد بر زخم های کهنه ی باز مان که   جسمش نیز میراث دار از خودگذشتگی هایش در روزهایی بود که این آب و خاک شیر دلان و ازادگانی را می طلبید تا برایش ایثار کنند، تا دشمن را برانند، کجایند مردان بی ادعا؟ ترکش بیست و اندی ساله ی بدن او  حکایت جراحت نیست واقعیت آزادگی ست و مردانگی. شجاع که باشی، حمیت که داشته باشی، آزاده که باشی این آزادگی و شجاعت و از خود گذشتگی همه جا و همواره از تو می تراود چه در وقت دفاع از خاکت چه در هنگام بیان اندیشه هایت. آزادگی همواره از وجودت می بارد. احمد قابل، قابل صفت آزادگی و روشنی اندیشه است در نگاه من. به او فکر میکنم و به صحبت های همسرش که از غل و زنجیر پایش در زندان پارسال می گوید و به ترکشی که با خود حمل  می کرد و به به مفهوم آزادگی و به خدایی که همین نزدیکیست دیگر هیچ.

   + ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٧/٢٦
comment نظرات ()