دریچه ی صبح

نشستیم

رفتم  وبرگشتم و کاملن هم از حالت فلایت مود در اومدم. وقتی رسیدیم به فرودگاه اینجا ذوق زده شدم آنچنان که نگو و نپرس. این هوم سوییت هومی که اینها می گویند پر بی راه نیست. سفر هر چقدر هم خوب هیچ کجا خانه نمی شود. 

این سفر تجربه ی جالبی بود. اولین بار بود به شرق اروپا سفر می کردم. مردمانش را کول یافتم علی الخصوص مردمان شهر بوداپست را در برخورد با اشتباهات رانندگی. مردم هیچ شهری را را به این اندازه صبور و یا کول ندیده بودم. در پاسخ به یکی دو تا اشتباهات فاحش رانندگی ما هیچ عکس العملی نشان نمی دادند. دیگر اینکه خلوتی جاده های اسلواکی حیرت را بر می انگیخت. نمی دانم همیشه این وضع را دارد یا الان این طور بود. از دورترین نقطه ی غربی اسلوکی به دورترین نقطه ی شمال شرقی اش رانندگی کردیم و از آنجا به لهستان رفتیم. جاده ها خیلی خوب بودند. کوه های اسلواکی را دوست داشتم. کلن کشوری کوچک و کوهستانی است پر از دره و قله با یک هوای تازه ی کوهستانی. هوا عالی بود البته در کوهستان. در شهر های بزرگ گرم و شرجی در روز و خنک در شب. دیگر اینکه آن نقطه در براتیسلوالا که بودیم انگار هر شب فشن شو بود. خانم ها و آقایان با لباس های شیک و رنگارنگ هر شب در حال غذا خوردن و قهوه خوردن تا نیمه های شب. انگار نه انگار که فردا صبحش باید می رفتند سر کار. یک اسلواک گفت که بیشترشان کمپانی های شخصی دارند برای همین هول فردا صبحشان را ندارند:) کلن ملت ریلکس بودند البته فکر کنم ما قشر پولدارشان را می دیدیم آنجا. 

اطریش هم که مثل همیشه خوب و خوشگل و با شکوه  و زیبا سر جایش نشسته بود. 

حالا درخانه باید کار وزندگی را دوباره شروع کرد. تعطیلات تقریبا تمام شده. مدرسه ها به زودی باز می شوند دوباره ما نفهمیدیم یک تابستان دیگر چطور گذشت: ضربتی. 

زمستان را چشم به راه نیستم و نبوده ام هیچ وقت....مخصوصا زمستان های این جا را.

 

   + ; ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٥/۱٦
comment نظرات ()