دریچه ی صبح

خیلی دیر شده خیلی دیر

خیلی دیر شده 

خیلی دیر

خیلی وقت است که ...

می ترسم انقدر دیر شود 

که وقتی دوباره ببینمت

ندانم که از کجای قصه شروع کنم

ندانم که کجای قصه بود که

رفتم

و باز نیامدم

و ندیدمت

تا اینقدر دیر شد

تو همان جا نشسته بودی

و مثل تمام عمرت

مثل تمام این -چند هزار- سال (ها) 

در دلت غوغا بود

و من رفته بودم و 

مثل تمام عمرم

در دلم عشق تو بود

خیلی دیر شده خیلی دیر

باید برگردم 

تا می دانم 

که کجای قصه بود 

که...

.

.

.

اما به قول مولانا: به مثل گفتم این را وگرنه:

بی تو من هیچ وقت نبوده ام 

اگر چه رفته ام

تو را رها نکرده ام

شب ها با تو خوابیده ام 

صبح ها با تو بیدار شده ام

و روزها با خیال تو زندگی کرده ام

من از تو زاده ام

و با تو زنده ام و با تو می میرم 

دیریست که ندیدمت 

دیر شده

خیلی دیر شده 

خیلی

   + ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٤
comment نظرات ()