دریچه ی صبح

باران

آنقدر باران آمده که نم کشیده ام. در طول این سال ها خیس خورده ام. رطوبت تا مغز استخوان هایم رسوخ کرده است. ابر و باران شده اند قسمت جدایی ناپذیری از زندگی روز مره مان. صحبت از هوا شده جزیی از مکالمه های روزانه مان با همسایه و همکار و دوست. هوای اینجا حال خودش را نمی فهمد. هوای این جا عاشق دگرگونی و تغییر است. هوای اینجا به نام فصل ها متعهد نیست. فقط روی درست و درمان بودن زمستانش می توان حساب کرد. به هوای اینجا اعتمادی نیست. هر روز صبح باید هواشناسی را چک کرد و بعد زد بیرون. تا شب صد بار عوض می شود. تابستانش بی معنی ترین تابستان دنیاست فکر کنم. آنقدر که بی موقع و فراوان می بارد. اصلن باید نام تابستان را از لیست نام فصل های اینجا حذف کنند. آبرو مندانه تر است خب!

....

دوباره وقت اش رسیده که کوله ام را بردارم بروم یک جایی که به جای آب از آسمانش نور ببارد. تنها مشکلم این است که از بس با باران در آمیخته ام وقتی به جاهایی می روم که نور از آسمانش می بارد از یک جایی بیشتر دیگر تحمل اش را ندارم و می خواهم بر گردم به همین ابرهای دلگیر متراکم منزوی روی آسمان این جزیره ی کوچک.

من ِ دختر ِخراسان! -خراسان یعنی خور آیان- جایی که از آن خور طلوع می کند، من! دچار ابر شده ام، دچار که می گویم دچار ِ از سر ناگزیری نیست، این دچار یعنی آمُخته*، آمُخته به وضعیت جایی که می توان نام اش را  خُراوان گذارد، یعنی جایی که خور از آن می رود، از ان روان است و گریزان.

من که شرقی ترین دختر دنیا بودم دچار غربی ترین آیه های زمین شده ام...  

...

وقتی جسم آدم اینگونه با آب و هوای محل اقامت اش می آمیزد و خو می گیرد، فکر و ذهن و روح و روان و جان انسان چقدر از هوای فکری و معنوی و اجتماعی محل اقامت اش اثر می پذیرد و با آن متغیر می شود؟ 

 

 

*آمُخته شدن در گویش خراسانی یعنی راحت بودن، عادت کردن.

   + ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱۳
comment نظرات ()