دریچه ی صبح

مولانا و غزل هایش

غزل های مولانا را که می خوانی احساس سبکی می کنی. احساس می کنی که دستت را گرفته اند بی وزن شده ای  و بر روی آب به نرمی راه می روی. احساس می کنی سر مستی و می چرخی مثل برگی که بر روی باد. خوب می گوید راحت می گوید نرم می گوید و سبک می گوید و تو این ها را خوب حس می کنی. 

این غزل یکی از آنهاست که خیلی آرامت می کنند. شعرهایی را که دوست می دارم در ساند کلاد با صدای خودم می گذارم: 

http://soundcloud.com/roozhaa/rumi1

 

هله نومید نباشی که تو را یار براند

 

گرت امروز براند نه که فردات بخواند

 

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا

 

ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

 

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها

 

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

 

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد

 

نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند

 

چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر

 

تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند

 

به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او

 

نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

 

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد

 

بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

 

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش

 

به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند

 

هله خاموش که بی‌گفت از این می

 

همگان رابچشاند بچشاند بچشاند بچشاند


 

   + ; ۳:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱٠
comment نظرات ()