دریچه ی صبح

معلم من

خوب من هم مثل همه معلم زیاد داشته ام و معلم زیاد دیده ام که مدیون تک تک آنها هستم برای همیشه. 

دیروز در ایران روز معلم بود و تقدیر و سپاس. دو نکته به نظرم آمده است که می نویسم.

اول اینکه اینجا که ما هستیم تا جایی که من می دانم روز معلم ندارند. یعنی کلا آن معنا و مفهومی که ما از معلم در ذهن داریم فکر نمی کنم بچه های این جا داشته باشند. در این مسیر فکری رشد نمی کنند که معلم یعنی چیزی بیشتر از انکه درس مدرسه می دهد. یک چیزی فراتر از این حرف ها. این که معلم با زندگیت کار دارد. روحت را لمس می کند. همین کلمه ی استاد که ما در فرهنگمان به کار می بریم، در دانشگاه ها که استاد ها را استاد صدا می زنیم یک بار مفهومی خاص خودش را دارد. این جا استاد ها را در دانشگاه ها به نام صدا می کنند. نمی گویند پروفسور یا هر چه دیگر. البته بخشی از این تفاوت شاید برگردد به فرهنگ لقب سازی که میان ما شیوع دارد که همه یا دکترند یا مهندس یا استاد یا ....این شاید باشد ولی با تمام این اوصاف کلمه ی استاد و معلم برای ما با خودش یک احترام ویژه ای را حمل می کند. فکر می کنم این خیلی خوب است که ما معلم و استاد را این گونه می بینیم. این شاید ریشه هایش در فرهنگ مرید مرادی و شیخ و شاگردی ما باشد. در فرهنگی که همیشه معلم ها معلم قیل و قال نبوده اند بلکه مربی جان و حال هم بوده اند. این فرهنگ به معلم ها و اساتید یک ماموریت خاص می دهد. ماموریتی برای پرورش در کنار آموزش که این بسیار ارزشمند است به گمانم و معلم های بزرگی را درست می کند.  

دوم اینکه با خودم فکر می کردم که کدام یک از این همه معلمی که داشته ام به راستی روحم را لمس کرده اند. از همه ی آموزگارانم کلی چیز آموخته ام مخصوصا اساتیدم که مدیون یکی یکی شان هستم. یاد می کنم از دکتر کزاری عزیز، دکتر طباطبایی و دکتر شمیسا و دکتر دادبه. 

اما من بزرگ ترین معلم هایم را ندیده ام. آنها را خوانده ام در کتاب هایشان. کسانی که اثر عمیق تری بر روح و جانم گذاشته اند را همیشه خوانده ام. و اما از میان همه ی دیده ها و ندیده ها "بابا" بزرگ ترین معلم من بوده در زندگی. انگار که این روح را در دستانش گرفت و ساخت. از هم صحبتی با هیچ کس مثل او لذت نمی بردم. انگار روحمان به هم کلیک می خورد. از بچگی برایم کتاب می خواند. قصه که می گفت از شاهنامه می گفت. بزرگ تر که شدم یازده دوازده ساله مولانا داد دستم. با مثنوی آشنایم کرد. غزل خواند. سعدی خواند. شریعتی می خواند برایم. کویر را گرفتم دستم. پرویز خرسند می خواند برایم. نعمت آزرم. خودش شاگرد رجایی خراسانی، یوسفی، شریعتی و همه ی ان بزرگانی بود که آن سال های خیلی دور در دانشکده اش استاد بودند. خاطراتش را از آنها که تعریف می کرد کیفم کوک میشد. هی کتاب می داد. هی کتاب تازه به کتابخانه اش می آورد. کیهان فرهنگی هی به خانه می اورد. و من همه ی این ها را انگار می نوشیدم. رفتار و منش و جهان بینی اش هم برایم مدل بود. همیشه زندگی اش بر اساس اصولش بود. تخطی از آنها نمی کرد و اصول او "اخلاق" بود. آدم اخلاق گرایی بود و ایده آلیست بود. معنویات برایش اول بود. خیلی با ادب بود. قانون را به دقت رعایت می کرد. فقر را نمی پسندید اما دغدغه اش جای دیگری بود. خودش هم استاد دانشگاه بود. کاش سر کلاس هایش نشسته بودم. باید کلاس های گرمی می داشت چون سخن گفتنش با فصاحت و بلاغت همراه بود. 

یادم می آید یک روز غروب بود در ماشین با هم به خانه می رفتیم. انگشتر برلیانی خریده بودم. نشانش دادم به او چیزی گفتم به این مضمون که می شد بهترش را هم خرید. جوابش هنوز دارد در دل و جانم می چرخد و انرژی و نور تولید می کند. گفت:

درخشان ترین نگین عالم خورشید است که ازانِ هیچکس نیست / که ازانِ همه است.

ازین درس ها دایم شب و روز هم با گفتارش هم با کرداش به من می داد.  

اینگونه آدمی بود بابا. اینگونه معلمی داشتم. خوش درخشید برایم حیف که دولت مستعجل بود و ما را تنها گذاشت. 

   + ; ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱۳
comment نظرات ()