دریچه ی صبح

بقیه ی ژاپن

از این جا با هواپیمای امارات به دبی رفتیم تا از دبی به ازاکا برویم. اولین تجربه ها و مشاهدات من از ژاپنی ها از همان فرودگاه دبی شروع شد وقتی به گیت پرواز رفتیم و بعد که سوار هواپیما شدیم. در هواپیما که نشستیم دیدم بیشتر خانم های اطرافم کفش هاشان را در اوردند و از کیف هاشان یک دمپایی های سفیدی در اوردند و برای طول پرواز پایاشان کردند. در طول پرواز هم همه ارام بودند انگار که در معبد نشسته بودیم. انگار ملت داشتند مدی تیت می کردند در آن همه ساعت. این رسم دمپایی به گمانم خیلی مهم است در میان ژاپنی ها چون بعد هم در هتل هر روز دمپایی ها ی تازه می آوردند. انگار به صورت یکبار مصرف به این دمپایی ها نگاه می کردند. 

دیگر اینکه در رستوران هتل که بودیم چیز جالب دیگری دیدم. در رستوران برای خانم ها یک سبد می آورد که کیف هایشان را در سبد کنار میز روی زمین بگذارند. نکند یک بار کیف ها را زمین بگذارند لابد کثیف می شوند کیف ها. البته نفهمیدم چرا کیف ها را به صندلی ها آویزان نمی کنند. لابد بد منظره می شود. خلاصه هر جا رفتیم برای ما هم سبد آوردند و من هم کیف را در سبد روی زمین گذاشتم. 

جمعیت زیادی از مردم هم ماسک به صورت در خیابان ها راه می روند. لابد می خواهند مریض نشوند. 

در این شهرها که بودیم سیستم اتوبوس رانی را خیلی راحت و کارا دیدم. یعنی بیشتر جاهای توریستی و معابد را با اتوبوس رفتیم. مترو برایمان گیج کننده بود کمی. نقشه های مترو در این دو شهر به زبان انگلیسی نبودند و بسیار هم پیچیده بودند. اما اتوبوس ها سر وقت منظم و سر راست آدم را می بردند جایی که می خواست برود. 

اما متروها دیدنی بودند. گفتن ندارد که چقدر وسیع و تمیز و دوباره براق بودند بعضی از انها که به مراکز خرید راه دارند. از آندر گرواند که می گذشتی یک جاهایی انگار داشتی از گالری نقاشی رد می شدی یک جاهایی از گلخانه. خیلی خوب بودند این اندرگروندها. 

کیوتو شهر معابد است. معروف است که می گویند توریست ها در کیوتو دچار خستگی معبد می شوند : تمپل فتیگ. من که نشدم. عاشق این معابد شده بودم به خاطر باغ های ژاپنی اطراف هر معبد. کیوتو یک شهر کوهپایه ای است. رامسر را در نظر بگیرید بدون دریا. شهر خیلی قشنگی است. یک رودخانه هم دارد. همه جایش پر از معبد است. رفتن به این معبد ها خودش کلی لطف داشت چون باید پیاده روی می کردی تا به معبد ها برسی. هر کدام هم یک باغ زیبا داشت. این باغ ها یک جوری بودند که فقط دوست داشتی بنشینی خودت را در تماشایشان غرق کنی. ساعت ها فقط بنشینی. درخت ها ی کوچک با جویبار ها ی پیچ پیچ با گلهای رنگارنگ با حیاط هایی که پر از شن بودند و شن ها را به طرز منظمی طراحی کرده بودند. آنقدر راه رفتیم در کیوتو که پاهایمان درد گرفته بود. من که خستگی سرم نمی شد آنقدر که دوست داشتم این شهر را اما ف بنده ی خدا دنبال من ِ نقشه به دست دیگر شل و پل شده بود. به نظر او همه ی این باغ ها شبیه هم بودند اما خوب طاقت آورد مخصوصا با عکس گرفتن های ثانیه ای من. 

یکی دو تا ازین معبد ها یک جنگل بامبو هم داشتند فضایی پر از بامبو های سر به فلک کشیده. باد که در سر شاخه های به اسمان رفته ی این بامبو ها می پیچید یک صدای افسانه ای مرموز متولد می شد که دوست داتی ساکت وسط بامبو ها بایستی و همکه تن گوش شوی. 

بعضی از این معبد ها خودشان در کوهپایه های شهر بودند و برای دیدن باغشان باید از کوهپایه بالا می رفتی که خودش لطف زیادی داشت. البته فصلی که ما به انجا رفتیم هوا هنوز خیلی گرم و مرطوب نشده بود. اگر تابستان بود قطعا تحمل هوا سخت می شد. 

دور و بر این معابد هم کالسکه های دو نفره ای را می دیدی که به جای اسب ها مردهای جوان آدم ها را می کشیدند. این را دوست نداشتم حس خوبی نداشت وقتی می دیدم آدم دارد آدم می کشد. بیشتر مسافرهایشان هم ژاپنی بودند. نمید انم شاید بقیه ی مسافرها هم همین حس من را داشتند. ولی مردان بسیار خوش هیکل و قویی بودند این کالسکه کش ها با لباس ها ی محلی ژاپنی از نوع نینجایی. 

در مرکز شهر کیوتو یک جایی بود با خیابان های بسیار باریک و کوچه های باریک تر تو درتو. شلوغ هم بود. داشتیم رد می شدیم یک شب گفتیم برویم این تو رفتیم خیلی هم شلوغ و زنده بود. آخرش متوجه شدیم در محله ی گیشا ها هستیم ولی گیشا ی زیادی ندیدیم. چند تا خانم با کیمونو دیدیم اما فکر کنم بیشترشان را می خواستیم ببینیم باید میرفتیم داخل:) 

روز آخر هم با اینکه معبد های اصلی را دیده بودیم هنوز کلی معبد مانده بود ولی آن روز به خاطر ف رفتیم به شهرک سینمایی کیوتو. جای کوچکی بود. چیز زیادی هم نداشت. چند تا نینجا دیدیم. یک جایی بود که محله های قدیمی درست کرده بودند و خانه های قدیمی میشد رفت در خانه نشست احساس کرد که الان ریش قرمز می اید یا کروساوا می گوید کات. یک جایش خیلی جالب بود. یک گالری بود که عکس های کارگردان های معروف ژاپنی را با چند تا از وسایل شخصی شان گذاشته بودند ما هم که فقط کروساوا را می شناختیم دویدیم رفتیم جلوی او. جای دیگرش هم نمایش زنده بود. آن هم خیلی خوب بود. مخصوصا که پیرمردی که نقش اول را داشت وسط نمایش آمد پایین شروع کرد با من به صحبت:) در قسمت دیگری هم می شد بروی با خانم هایی که با کیمونو و آن کلاه گیس ها بودند عکس بگیری. خودت هم می توانستی لباس و کلاه گیس و این ها کرایه کنی عکس بگیری. از انجا برای پسرک لباس نینجا خردیم. یکی از هنر پیشه های معروفشان را هم ان وسط دیدیم که خودشان داشتند ازش امضا می گرفتند. ف هم رفت با هاش عکس گرفت. هیاتش مثل هیات مردان اخرین سامورایی بود. ف هم که مخلص سامورایی ها. 

 

   + ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٢
comment نظرات ()