دریچه ی صبح

ژاپن و مساله ی غذا دو

داشتیم یک شب در خیابانهای ازاکا قدم می زدیم. ایستاده بودم داشتم خیره به کارهای هنری که نمی دانستم به چه مناسبت کنار خیابان به طرز قشنگی _با سلیقه و مرتب- به نمایش گذاشته شده بودند نگاه می کردم که یک دفعه شنیدم 

سلام 

در یک آن فکر کردم صدای وجدانم است یا یک چیز غیر واقعی مثلا دارم خیالات میکنم. وسط ازاکا انتظارش را نداشتم. نه تنها انتظار دیدن یک ایرانی را نداشتم بلکه با توجه به تجربه های مکررم از رفتار ایرانی ها با هم در خارج از کشور -که معمولا از هم قایم می شوند و اجتناب می کنند- با فرض وجود یک ایرانی در خیابن ازاکا دیگر انتظار شنیدن صدا و مخصوصا سلام او را نداشتم. برگشتیم هر دو و دیدیم یک اقای ایرانی دارد می خندد و سلام وعلیک و اینها. انگار که سالهاست ما را می شناسد. یک خانم غیر ایرانی هم با او بود که شکل ژاپنی  ها هم نبود. ایستادیم به صحبت آنها از ما پرسیدند که آنجا چه می کنیم ما گفتیم برای کنفرانس امده ایم در فلان هتل هستیم و تا فلان موقع ازاکا خواهیم بود و بعد به کیوتو می رویم. ما هم از انها پرسیدیم توریستند یا نه که گفتند نه و سالهاست در ژاپن رحل اقامت افکنده اند. خانم برزیلی بود و استاد زبان انگلیسی در ازاکا. خلاصه با مهر فراوان دعوتمان کردند که برویم به شهرشان کُبه و شبی ر ابا هم بگذرانیم. تلفن رد و بدل شد و رفتیم. حالا بعدا داستان های دیگری در این باره می گویم ولی اول تا سر موضوع غذا هستیم داستان غذا را بگویم. 

شبی از کیوتو تماس گرفتیم با هم و قرار گذاشتیم روز بعدش آنها را در جایی ببینیم. کبه جای بسیار زیبایی بود یک بندر بسیار ارام و زیبا داشت با یک ابی که به رنگ آینه ای بود که آبی باشد. یک فضای دوست داشتنی داشت بغل اب. آنجا چند سال پیش یک زلزله ی شدید شده است و آنچنان بازسازیی شده بود که انگار نه انگار که شهر تقریبا کاملا ویران شده بوده. اما در همان پورت یک تکه را نگه داشته بودند بازمانده از زلزله. انقدر شدید بوده این زلزله که شکاف های زمین باور نکردنی بود. سطح زمین به مقدار زیادی از سطح عادی ان پایین تر رفته بود. نیروی سازندگی این ملت هم برای خودش دنیایی دارد. یعنی اصلا باید نشست یک تحقیق جانانه در مورد اثرات متقابل فرهنگ و پیشرفته شدن در مورد ژاپن انجام داد. حالا بگذریم از اینکه آنجا شنیدیم که ژاپن بالاترین حد خودکشی در دنیا را دارد! بگذریم بر گردیم به موضوع مهم ! غذا:

شب ما را بردند به یک رستوران که سلف سرویس بود بغل آب. بسیار مدرن و زیبا. میزبان ها گفتند که باید آدم مزه ها را بچشد و گفتند که چقدر اگر عادت کنی غذای ژاپنی خوشمزه است و مطبوع. خلاصه ما رفتیم و از هرچه چشیدیم دوباره دوست نداشتیم. یک تخم های ماهیی داشتند به رنگ بسیار تند نارنجی. غذاهایی با جوهر اسکواد که سیاه شده بودند و ده ها نوع مختلف انواع و اقسام چیزها. خود میزبانان آنچنان با به به و چه چه میخوردند این غذا های بی مزه و خام و گاها بد مزه را که از دیدن آنها به اشتها می افتادی بعد می رفتی خودت امتحان می کردی می دیدی نخیر از گلو پایین نمی رود. شب خوبی بود و زوج بسیار خوب و جالبی بودند. انجا هم که دیدیم دوباره غذای ژاپنی چنگی به دل ما نمی زند دیگر گفتیم اصلا برای ادامه ی سفر به رستوران ژاپنی نخواهیم رفت.

 

و اما از کارهای دیگری که همیشه در سفرهایمان می کنیم این است که ف ادرس رستوران های ایرانی ان شهرهایی را که در انها هستیم پیدا میکند و به رستوران های ایرانی آن جا ها می رویم تا ببینیم کجا رستوران ایرانیش بهتر است. تا حالا هیچ کجا به پای لندن نرسیده است. به هر حال این کار را در ازاکا و کیوتو هم کردیم. رستوران ازاکا که خیلی بد بود. یعنی بنده ی خدا خودش گفت که این گوشتهایمان یخ رده است از استرایا وارد می شوند. من باقالی پلو با ماهیچه گرفتم ماهیچه نبود که تکه سنگ بود. کباب کوبیده ی ف هم چوب بود. حالا ان وسط نشسته بودیم که یک هو  از نا کجا آباد یک دختر ژاپنی با لباس عربی ظاهر شد شروع کرد با یک عصا رقص عربی کردن. وضعیتی بود ها. اصلا هضم ان غذا همراه با دختر ژاپنی که هیات عربی دارد و دارد به یک طرز فجیعی سعی می کند کمی  عربی برقصد آنچنان مشکل بود که نگو. به روی همه ی اینها این را هم اضافه کنید که تازه آقای مغازه دار شروع کرده بود به فیلم برداری از ان وضعیت. نمی دانم همین یکبار آمده بود دختره یا هر هفته می امد. نمید انم شاید بار اولش بود که می امد و برای همین داشتند فیلمش را می گرفتند. چند تا مرد ژاپنی آن طرفتر نشسته بودند آنقدر به ذوق آمده بودند که نگو پاشدند با ان شکم های گنده شان با دختره به رقص مثلا عربی. آن یکی هم که داشت کماکان فیلم می گرفت.  این که از ایرانی ازاکا. 

اما ایرانی کیوتو نسبت به ازاکا خیلی خوب بود. هرچه هضم وضعیت و غذای ازاکا سخت بود این یکی هم محیطش بزرگ و جا دار بود و ایرانی هم غذایش به مراتب بهتر بود. خلاصه در کیوتو دلی از عزا در اوردیم و لی سر گردنه بود مثل همه جای دیگر ژاپن. 

 

آخرین موردی که در باره ی غذا در ژاپن بگویم این است که نان هایشان را خیلی دوست داشتم. مخصوصا که یک نان فروشی با عظمت و دلچسب و غیر قابل وصف خوبی پیدا کردم در زیر زمین یکی از بزرگ ترین دپارتمنت استور هایشان. اصلا نمی توانم وصفش کنم. مثل بهشت بود برایم. شاید سی نوع نان تازه پز وجود داشت. سینی گذاشته بودند مردم سینی بر میداشتند و نان هایی را که می خواستند در سینی ها می گذاشتند و می خریدند. مزه ی نان ها معرکه بود مخصوصا نان های صبحانه با آن تنوع چشمگیر. نان های سبز هم تا دلتان بخواهد به وفور یافت می شد. در یک قسمت دیگر هم پشت شیشه یک نفر با لباس سفید و کلاه آشپزی داشت یک کیک بزرگ را در مقابل دیدگان مردم با دقت تمام تزیین می کرد. این جا هم یکی از مکان های مورد علاقه ی من شده بود. 

خلاصه این که نان ژاپنی از نظر من نمره ی بیست می گیرد اما غذای ژاپنی تجدید است زیر ده متاسفانه. البته خیلی ها را دیده ام که عاشق غذای ژاپنی هستند حتما مشکل از من است نه از غذای ژاپنی. مثلا یک دانشجوی ژاپنی داشتم که می گفت غذای ژاپنی و غذای ایرانی هر دو خیلی خوشمزه هستند. برایم جالب بود که برای تیست باد های ژاپنی او غذای ایرانی بد مزه نیست و غذای ایرانی و ژاپنی را می تواند در یک رده قرار دهد تیست باد های من عمرا که بتوانند قورمه سبزی را با اُدُن همرده کنند.

خوب مبحث غذا را تمام می کنم و بقیه ی ماجرا را بعدا می نویسم. 

   + ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٦
comment نظرات ()