دریچه ی صبح

ژاپن سه

قبل از اینکه به سفری بروم مثل خیلی های دیگر می روم حسابی گوگل گردی می کنم تا ته اطلاعات آنجا را در می آورم که با پیش زمینه و دانش بروم. برای ژاپن هم بالطبع همین کار را کردم. یکی از کارهایی که چشمم را گرفت رفتن به چشمه های اب گرم بود. 

ما داشتیم به ازاکا و کیو تو می رفتیم. در ان اطراف کوه ها و چشمه های آب گرم فراوانی وجود دارد و من می خواستم تجربه کنم این چشمه های اب گرم را. البته در ایران خودمان در آبسک نزدیکی دماوند بک تجربه ی کوچکی داشتم آنقدر بوی نمیدانم فسفر بود یا چه؟ همان که بوی تخم مرغ گندیده می دهد، انقدر ان بو آمد که من داشتم خفه می شدم زدم بیرون. گفتم حالا ژاپنی اش را تجربه کنیم. آدرس چند تا از این جاها را برداشتم با خودم بردم.

بعضی از انها که در دل طبیعتند و به صورت رودخانه. برای اینکه به آنها برسی باید همان کوه هایی را بروی که در راه زیارت بود که در قصه ی ژاپن یک اشاره کردم دو سه روز طول می کشید و نرفتم. بنا براین اب گرم های طبیعی اش که منحل بود. می ماند اب گرم هایی که ساخته شده اند. خوب اینها نامشان اُنسِن است. این انسن ها حمام هستند در اصل. حمام های عمومی. گفتیم خب می رویم اُنسِن. اما اینجا هم مشکلی پیش امد. نگو که مردم در اُنسِن ها لخت و عور می روند. مگر اینکه خدا تومان پول بدهی و انسن یک نفره یا دو نفره بگیری که ژاپن همینجوری انگار سر گردنه است از بس گران است دیگر انسن خصوصی از سرمان زیادی زیاد بود. برای همین بی خیالش شدم.

هتلمان در کیوتو یک انسن داشت که نوشته بود فلان ساعت به بعد مال خانم هاست. گفتم بروم سری بزنم ببینم اوضاع چطور است. رفتم. هتل هم بسیار چسان فسان بود. دختر ژاپنی من را با هزار کرشمه و ادا برد تا انسن را ببینم. چشمتان روز بد نبیند رفتم دیدم یک سالن بود که در وسط آن یک چیزی مثل خزینه های زمان اجداد ما در ایران یا همین جکوزی های غربی بود و زنان از پیر و جوان عریان یا در آن بودند یا در حال رفت و امد یا در حال دراز کش روی تخت های داغش. من هم تا این صحنه را از هم جنسان خود دیدم فلنگ را بستم ولی به صورت آبرو مندانه. قدم زنان امدم بیرون و رفتم به اتاقمان گرفتم خوابید.م ساعت حدود 12 شب بود. 

دهکده که نه شهر کوهپایه ای بود که در دامنه ی یکی از این کوه ها قرار داشت. آنجا ازین حمام ها زیاد داشت. فردایش رفته بودیم انجا را ببینیم. انجا خدا خواست من عقده ی انسن به دلم نماند. دیدیم یک انسن سر باز دارد که فقط برای پاست. گفتم این را باید رفت. دست همسر را گرفتیم رفتیم آن جا. خیلی خوب بود. در فضای باز با منظره ی کوه یک حوض کوچک آب بود بسیار گرم که برای پاهای نفله ی ما که در ان چند روز از خروس خوان تا نیمه شب می دویدیم خیلی خوب بود. خلاصه انسمان را هم به جا آوردیم. 

وارد این شهر که شدیم یک رودخانه داشت بزرگ. کنار رودخانه دیدیم که تعداد زیادی آدم با لباس شف ها ایستاده بودند و دودی به هوا می رفت با بوی بسیار مطبوع. گفتیم برویم بخریم بخوریم. رفتیم جلو تر دیدیم شاید به طول پنج متر منقل هایی بودی که به هم وصل بودند و اینها ماهی ها را در چوب کرده بودند و روی چوب نه زغال داشتند کباب می کردند. رفتیم بخریم نفروختند:) گفتند این ها مال آن آدم هاست که آن طرف ایستاده اند:) نمی دانم مجلسی بود چیزی بود خلاصه ما را آروز به دل گذاشتند بی انصاف ها:) 

یادم باشد از مواد خوراکی سبز هم بنویسم بعدا:)

   + ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٥
comment نظرات ()