دریچه ی صبح

دلم می خواد یک

دلم می خواد دایم به تماشای هنر بنشینم.

پول در می آورم چند غاز و نصف آن را به کنسرت و تاتر و نمایش و این ها می دهم. نصفه ی دیگرش را هم به مسافرت. می خواهم هی این پول ها را این جوری خرج کنم و بعد هم از گشنگی بمیرم. 

ترجیح می دهم هر روز به تماشای حرکت ها ی دل انگیز دست ها و بدن ها و صورت ها بروم و به نیوشیدن صداهای روح افزا بنیشنم تا هی به رستوران بروم. آن غذا های جانی را بیشتر از غذاهای جسمی دوست میدارم. غذاهای دست پخت خودم را هم بیشتر از غذاهای گران رستوران ها. 

 

در دوران استرس زای اتمام پی اچ دی و تحویل و دفاع و پیش و پس اش هر چه دلم خواسته به کنسرت و تیاتر و امثالهم رفته ام و حظ بی حد برده ام. غیر قابل وصف. همین هر از گاهی پای هنر نشستن حالم را خوب کرده وسط آنهمه استرس. آخرینش  سیرک دو سولی بود. این ها محشرند آقا محشر. دستتان رسید بروید. می ارزد. قبل از آخریش هم که گوگوش خانم بودند در لندن. شب عیدی. کلن معرکه بود. قبل ترش هم که الفی خان بُ  (boe) با آن صدای بهشتی اش. قبل ترهایش هم دیگر گفتن ندارد.

فقط باید رفت. 

   + ; ٩:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٥
comment نظرات ()