دریچه ی صبح

آخر بازی

چقدر بی تو نه حرفی نه قصه ای رازی

نه حال و روز ردیفی نه پرده ی سازی

 

هنوز حصر من و حالت وخیم فاصله ها

غزل شکست نه شعری نه عشق آوازی

 

تمام چلچله ها همزمان زمینگیرند

مرا ببخش نماندست شور پروازی

 

تمام روز خیال دوباره دیدن تو 

و شب صدای ضعیفی: چه قصه پردازی!

 

کنار بی کسی و هی مرور خاطره ها 

میان بیخودی بی قرار این بازی

 

نشسته بود کسی که تمام دنیا را

دورن حنجره بغضی پر از براندازی 

 

همیشه شک شکستن همیشه ترس گریز

تمام شب که تو می با...که می بازی

 

هرانچه را که نداری کنار دیروزت

و آنچه را که تو داری در آخر بازی!

   + ; ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٤
comment نظرات ()