دریچه ی صبح

عشق شکل شکستنش باشد

بعضی شعر ها در دلت خانه می کنند. روحت را لمس می کنند و نمی روند همان جا می مانند. درست مثل خاطراتت. آنقدر هستند که دیگر از وجودشان بی خبری. مثل داشته هایت و اندیشه هایت که در گوشه گوشه های جانت هستند و آنقدر بوده اند و هستند که متوجه حضورشان نمی شوی. اما روزی نا خودآگاه می بینی چیزی گفته یی یا کاری کرده یی که مهر آن داشته هایت را دارد. حالا این حکایت من است و این شعر دکتر موسوی. خیلی پیش خوانده بودمش و دوباره هم خوانده بودمش و سه باره هم. اما این روزها کلن به یادش نبودم و از خاطرم محو بود که چند خطی نوشتم و وقتی تمام شد نگاهش کردم و دیدم که آنچه نوشته ام شبیه یک شعر آشناست. خیلی آشنا و در یافتم که این حضور ماندگار آن شعر دلنشین در ذهن و دل من بوده که خود به خود شروع به فعل و انفعال کرده و آنچه را که نوشتم خلق کرده. 

اول شعر دکتر سید مهدی موسوی را می نویسم و بعد چند خط خودم را: 

ناگهان زنگ می زند تلفن،ناگهان وقتِ رفتنت باشد 

مرد هم گریه می کند وقتی سرِ من روی دامنت باشد 

بکشی دست روی تنهاییش،بکشد دست از تو و دنیات 

واقعا عاشق خودش باشی،واقعا عاشق تنت باشد 

روبرویت گلوله و باتوم،پشت سر خنجر رفیقانت 

توی دنیای دوست داشتنی!!بهترین دوست،دشمنت باشد 

دل به آبی آسمان بدهی،به همه عشق را نشان بدهی 

بعد،در راه دوست جان بدهی...دوستت عاشق زنت باشد! 

چمدانی نشسته بر دوشت،زخمهایی به قلب مغلوبت 

پرتگاهی به نامِ آزادی مقصدِ راه آهنت باشد 

عشق مکثی ست قبلِ بیداری...انتخابی میانِ جبر و جبر 

جامِ سم توی دست لرزانت،تیغ هم روی گردنت باشد 

خسته از «انقلاب»و«آزادی»،فندکی درمیاوری ...شاید 

هجده«تیر»بی سرانجامی،توی سیگار «بهمنت»باشد... 

 

این هم نوشته ی من برای تمام آن ها که با درد رفتند و تمام آن ها که با درد ماندند برای فاصله هایی که نسل ما و پدران و مادران ما متحمل شدند. برای همه ی آغوش های خالی مانده:

 

چمدان را ...چقدر تن ها رفت

زندگی نبض رفتنش باشد 

دامنش را کشید و با غم رفت

بودنت دست دامنش باشد

 

-و خداحافظی چه شهر غمیگینیست-

 

بغض ها دسته دسته می رویند

در گلو...وقت مردنش باشد

مثل اینکه تمام وزن زمین

روی رگ های گردنش باشد

 

من کلنجار می رود با من

پشت در های بسته ی این جا

پشت دیوار خاطراتی که

این دل رفته مدفنش باشد

 

یک زن یخ زده که می لرزد

می رود تا ته شکیبایی

می رود با تمام دردی که

روی ابریشم تنش باشد

 

یک زن این جا تمام جانش را

روی دستان نازکش جا ماند

در شب سرد و تلخ و تاری که

به سیاهی خرمنش باشد

 

یک نفر رفت از قبیله ی من

جای خالی او حریق سکوت

یک نفر ماند تا بفهاند

عشق شکل شکستنش باشد

 

زیر آوار غصه های زمین

دختری مثل مادرش گم شد

شب که می شد چه بالش خیسی.

روز وقت چکیدنش باشد

 

یک نفر رفت در سیاهی شب

یک نفر با تمام غم هایش

رفت تا پشت طاقتش خم شد

صبح وقت رسیدنش باشد.

   + ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٠
comment نظرات ()