دریچه ی صبح

حرف آخر پاییز

و اولین برف

 حرف آخر پاییز با تو بود

حکم تمام شعرهای دل انگیز

 با تو بود

این فصل های زخمی و بی برگ سهم من

تکلیف جاده های غم انگیز با تو بود  

 

پاییز از تو رفت که شعر ترش کنی

ویران شوی و خشک

مگر باورش کنی

پاییز پشت پنجره آهی کشید و رفت

شاید که عاشقانه ی غزلی دیگرش کنی

 

 

این جا نشسته ای و تنم آب می شود

آتشفشان یخ زده بی تاب می شود

این جا تمام بی کسی ام محو می شود

تو ماه می شوی

 و شب همه مهتاب می شود

   + ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٤
comment نظرات ()