دریچه ی صبح

ما کجا ماندیم؟ در فصل دروغ

ما کجای کوچه؟ ما کی گم شدیم؟

مردمی بودیم و نا مردم شدیم

در بیابان یک سراب حیله گر

مار پر نیرنگ . یک کژدم شدیم

 

ما کجا ماندیم پشت شهر شب

راستی از دست ما تب کرده تب!

ما کجا رفتیم؟ تا مرز  دروغ

با ریا هستیم هر شب لب به لب

 

تا که شاید خویش را پیدا کنیم

تا سرود صبح را آوا کنیم

گرد شهر شب زده گشتیم ما؟!

تا دوباره روز را احیا کنیم؟

 

ما فقط گفتیم از شهر شلوغ

همچنان ماندیم در فصل دورغ 

آینه در زیر پای ما شکست

شهر بی آیینه و داغ بلوغ

 

شهر بی آیینه پر شد از کلاغ

سینه ی باغش پر از داغ است داغ

تشنه ی انسان و عشق و زندگی

یک تحول یک ستاره یک چراغ...

.

.

.

ما کجا رفتیم؟ تا مرز  دروغ

باز جا ماندیم از فصل بلوغ

 

 

 

 

 

 

   + ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱
comment نظرات ()