دریچه ی صبح

اول قصه من تمام شدم

اول قصه من تمام شدم

شعر آمد کنار من خوابید

با دو چشمش که هم کلام شدم: مثل مجنون...نه! مثل لیلی بود

من که یک بغض نا تمام شدم

زیر دستان یک قبیله ی خشم

موسیقی بودم و حرام شدم

سخت می شد که شعر را نوشید سخت می شد که یک غزل پوشید

شهر را زیر چشم می گیرند کوچه ها عاشقانه می میرند

تو که شاعر شدی نباید نه! 

من که شاعر شدم تمام شدم

 

 

   + ; ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٥
comment نظرات ()