دریچه ی صبح

یک دشت بود و یک کوه

مردی کنار پنجره کز کرد...خسته بود

زن مثل کوه پشت سر او نشسته بود

پیچید مثل پیچک عاشق به دور او

آن شب دو دست بی کسی از پشت بسته بود

صد ها... هزار ها گره کور بغض را

با صبر و حوصله همه از هم گسسته بود

یک شعر یک ترانه دوتا خاطره دو دست

در اتفاقشان کمر شب شکسته بود

 

تقویم کهنه شد و زمان گشت و گشت و گشت

زن همچنان قدیم پشت سر او نشسته بود

 

گویی که قصه قصه ی یک کوه و دشت بود

دستش به دامنم و منم پام بسته بود

اما مهمتر از همه دل های جفت ما

مانند صبح و نور به هم سخت بسته بود 

 

   + ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٧
comment نظرات ()