دریچه ی صبح

یلدا که رفت

 

بهار می آید 

در کوچه هامان

در نزدیکی های یک روز سرشار

و انتقام لحظه لحظه لحظه ی این شکنجه های سرد و کبود را

 از دستان تو خواهد گرفت

نه با خشم و جنون 

که با شکوفه باران نازک نفس هایش

خورشید درید امروز پرده های یلدا را

یلدا افراط کرده بود در وهم و فهم خویش

یلدا آنچنان که می پنداشت پایا نبود

 

بهار آمدنیست 

باور کرده ام 

 

   + ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱٠/۱
comment نظرات ()