دریچه ی صبح

بر دامنه های شرقی خورشید

به خواهرکم با عشق

برای آنکه از شعر شاملو نوشت و گفت که: می خواهم خون رگان خود را قطره قطره قطره بگریم:

 

بر دامنه های شرقی خورشید

وقتی پرندگان پرواز رهایی را هلهله می کردند 

من در تنگنای قفس (ه) های متروک و تاریک کتابخانه ای 

به دنبال کشف فلسفه های پرواز و رهایی بودم

مادر بزرگم تمام عمر داشت با تمام وجودش

قربان یک یک فرزندانش می شد

مادرم داشت نرم نرم لالایی پرواز را

در گوش دخترم می نشاند 

و دخترم سر بر بالشی دل به رویاهای سپیدش سپرد

که پر از پرهای پرندگان مهاجر بود

تو داشتی 

"خون رگان خود را قطره قطره قطره می گریست*"ی

و کسی داشت نیمه جان 

آواز پرواز را از پس پشت ضخامت یک دیوار 

به روزنه های رهایی می سپرد

 

*" ای کاش می توانستم ،خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند" احمد شاملو

 

   + ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٢٩
comment نظرات ()