دریچه ی صبح

دیدار

پشت خیال پنجره ها خیمه می زنم

من چشم تمام پنجره ها را بوسیدم

وقتی پرده ها حق تنفس را از رویای من گرفته بودند 

 

اتفاق دیدار در دست های من و تو خواهد افتاد

من در پریشانی کوچه های پر خم و پیچ روزهایم

و در غوغای خاموش شب های اتاق پر از پروایم

تو را زندگی کرده ام

من میدانم 

اتفاق

خواهد افتاد

روی چین های مداوم دامان اشتیاق

دیدار تعبیر خواب من نیست 

از سرنوشت گریزی نیست!

 

....

بوی تو مثل باد در ذهن عاشق پنجره پیچیده است 

هر روز

من در قاب پنجره ایستاده ام و

آغوش پنجره به اندازه ی آسمانها باز است

آغوش من به اندازه ی تکرار فصل ها در خاطرات زمین

   + ; ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۸
comment نظرات ()