دریچه ی صبح

نمی دونی چه سخته در به در بودن

دلم تنگه برادر جان

برادر جان دلم تنگه


خودت را در آینه تکرار می کنی هر روز. چشم هایت را به پنجره های بسته می دهی و تصویر ها را در زنانگیت بارور می کنی. روی تمام طناب های زندگی با پاهای ظریفت با ساقهای نازکت محکم تر از همیشه قدم بر میداری. با بازوانت باز باز تا تعادلت در هوای برهوتی دوران از پا نیفتد و پیوسته می لغزی ولی نگهش میداری تمام وجودت را. مبادا که بیفتی. 

تمام روز در خودت می پیچی پر از بادهای پاییزی می شوی پر از رنگ های پاییزی. مبادا در فقدان سبزی بهارت گرفتار بی تفاوتی بی رنگی ها شوی. رنگ های زرد پاییزی را خودت به تن و جانت می تنی تا بدانی که هستی و مانده ای اگر چه که دنیا تمام سایه های گریز پا را در مقابل بهت چشمانت اکران می کند. 


میمانی و دلتنگی ها را برای برادرهایت هم زمزمه نمی کنی که در سایه سار سرد پاییزیتان فقط باید ماند ونفس کشید حدیث نفس با خود می کنی که برادر هایت مجال گوش دادن ندارند در این بادهای سرگردان. 

داریوش می خواند: دلم تنگه برادر جان .... برادر جان دلم تنگه:   و داریوش چهل سال است که مدام می خواند این جمله را برایت و چهل سال است که تو میدانی که وارث درد پدر هستی ...

 

   + ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱٢
comment نظرات ()