دریچه ی صبح

نه کلمه نه جمله

نه کلمه دارم برای نوشتن نه جمله نه حرف نه قافیه. انگار که خالی شده ام از همه چیز. در کرختی محض به سر میبرم. از آن کرختی ها که بد هم نیستند حالت کسی که یک صبح زود از خانه بیرون میزند و تا قله ی یک کوه را صعود میکند و بعد بدو بدو می دود پایین. طرف کوه نورد حرفه ای هم نیست. خوب طبیعتن بعد از رسیدن به زمین مسطح کرخت است روزگارش دیگر.

حالا به این خالی بودن ها یک نیاز جدی به اندیشیدن و تفکر و تجزیه تحلیل را اضافه کنید. می شود خالی کرختی که باید سخت و تند بدود تا برسد.  حوصله ی نداشته هم روی همه ی اینها. هوای ابری بارانی باد و طوفانی هم بریزید رویش که انگار نه انگار ماه تیر است. 

حالا هی تو از من بخواه که یک فصل را شروع کنم تمامش کنم در طول یک ماه و فصل بعدی را شروع کنم. خدا هم برای هر فصل سه ماه  وقت گذاشته حالا تو از من فصل های یک ماهه می طلبی. از من یک سر و هزار سودا؟ باشد به روی چشم فصل یک ماهه تحویلت میدهم ولی گارانتی نمی کنم که بهارش پر شکوفه باشد تابستانش پر میوه فقط میدانم پاییز و زمستانش خوب برگریزان و بی برگیی خواهند داشت. 

تو منتظر بمان من می دوم....

   + ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٤
comment نظرات ()