دریچه ی صبح

مرور

امروز روز مرور شماست

خاطراتم  روی اعصابم می دوند 

خاطرات خطر ناک من 

چقدر surreal  

چقدر متورم

چقدر بی پناهید

شما را در بهت بی امان جایی پیدا کرده ام 

و یک روز زیر یک رهایی آفتابی 

زخمهاتان را التیام خواهم بخشید 

تا آن روز بدوید روی اعصابم

آن روز خفاشها به غارها رفته اند

آن روز...

 

 

   + ; ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٢
comment نظرات ()