دریچه ی صبح

چقدر ابر درین کوچه ها رها شده بود

 
ببار زیر غزل های حافظ و سعدی
چقدر ابر درین کوچه ها رها شده بود

درون غلظت سنگین مه قدم می زد
کسی که تازه از آفتاب خود جدا شده بود

ببند خاطره ها را بدست خالی شهر 
که از مسافر خود ناگهان جدا شده بود

دلم برای تو تنگ است در نگاهم هست:
تمام قصه ی رازی که برملا شده بود

کسی نشست درین دل که رفتنش سخت است
کسی که با نفسش شهر هم صدا شده بود


دلم همیشه برای تو تنگ می ماند
دلی که تازه با نفس گرمت آشنا شده بود

   + ; ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

آدمیزاد....


آدمیزاد بالطبع و علی الاصول هر روز یک سری دسته گل به آب می دهد. در این بین فقط باید حواسش باشد که دسته گل هایی را که به آب می دهد حتی الامکان گران و پرهزینه نباشند. والسلام

   + ; ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

برای مامان


برای مامانم این را نوشتم امروز و برای تمام مامان ها به ویژه مامان هایی که دوری و رفتن و ندیدن فرزندانشان را با عشق تحمل می کنند. روز مادر مبارک و البته هر روز روز اوست:

بهشت گوشه ای از دامان توست
که در هر چین اش شکسته ای
که از هر گلش
باغ نرم خاطراتی ابدی می روید
که با سر انگشتانت
هزار پروانه نشانده ای
بر دامن رویاهای 
کسی که از دامنت برخاست
و راهی خیابان شد
و کفش هایش 
به دست جاده ها
روایت رفتن می نوشت 
و دکمه های پیرهنش
شعر هجر می خواندند
آن روز دامن تو برای همیشه از رفتنش تب کرد
و تنهاییت به دنیا آمد
و چقدر شکل رفتن او شد
و چقدر زود بزرگ شد
و بودی
و ایستادی
و بی مهابا سوختی
تا برود 
و ماندی
و نشستی
و بی مهابا سوختی
تا باز آید
و هستی ات
فاصله ی داغ و شرجی بین سلام و خداحافظی های بارانی مکرر شد.
بهشت در انحنای خطوط شکسته ی صورت تو نشسته 
که شبیه شعر حافظ
همه بیت الغزل معرفتند
بهشت گوشه ای از دامان توست
ان جا که در چین اش 
همه ی قافیه ها شکستند
و غزل پیر شد
و غزل سپید شد
مثل مو هایت
که سپید ترین غزل هستی اند
اردیبهشت ١٣٩٢

   + ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

داستان های من و هوا

اینی که الان داره تو ادینبرا میاد باد نیست طوفان نوح ئه

من هم الان در اتوبوس نشستم و احساس میکنم مفتخر شدم به اینکه جزو مسافران کشتی نوح باشم.

   + ; ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

داستان های من و هوا

هوا بس ناجوانمردانه خیس است حتی چتر هم جواب نمی ده

یک روز خواهد آمد که باد در این شهر کما کان بر سر و کله ی خودش و شهر بزند و ما مجبور نباشیم برویم دانشگاه و از پشت پنجره بنشینیم به ریش باد بخندیم...

   + ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

داستان های من و هوا


داستان های من و هوا: امروز به تناوب هر دو دقیقه یکبار: آفتاب، باران، خشک، آفتاب، ابر، آفتاب، ، باران، ابر، خشک، ....و اما پایه ترین موجود این حوالی باد هست که در تمام این وضعیت ها صراحتا اعلام حضور کرده و هیچگاه حاضر نمی شود صحنه را خالی کنه و عرصه را بدهد به دست باران و آفتاب و ابر و خیسی و خشکی و غیره. حضور باد انقدر در این شهر پر رنگ هست که یکی از مهمترین مولفه ها برای شناسایی شخصیت شهر است و به طور بنیادی کنترل اوضاع رو در دست داره. این باد اهل تحریم نیست و یک وجود همیشه در صحنه است. هیچ کس هم حریفش نیست همه هم از ایشان حساب می برند هم آفتاب هم چتر ها هم باران هم درخت ها و هم آدم هااز اهالی شهر گرفته تا توریست ها. اینگونه موجودیست این باد همیشه در صحنه

   + ; ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

آدمیزاد خوب است...


آدمیزاد خوب است گل پامچال باشد نه اطلسی. پارسال گل پامچال و بنفشه و اطلسی کاشته بودم در گلدان های دم در. عاشق اطلسی ها بودم . پاییز که شد من رفتم پی زندگی آنها در گلدان ها و هوای سرد ماندند. هوا سردتر شد و هر روز که از در خانه بیرون می آمدم می دیدم که اینها خشک شده اند. زمستان شد برف آمد. برف سنگین. پامچال ها و بنفشه ها و اطلسی ها با گلدان هایشان رفتند زیر برف. گفتم دیگر مردند فاتحه شان را خواندم. برف ها آب شدند. هوا بازتر شد. هر روز که از در خانه بیرون می امدم نیت می کردم که یک روز که هوا خوب شد بروم سراغ گلدان ها خاکشان را عوض کنم. بروم گل های تازه بخرم. هنوز آن یک روز که هوا خوب شود نرسیده و گل نخریده، یک روز که از در درآمدم دیدم که گلدان ها زنده شده اند و رنگارنگ و به قول سعدی با دیدن این گلدان ها من از خود بدر شدم. انگار تا آن روز خانه ی متروکه ای بودند و امروز صاحب خانه برگشته بود و اب و جارو کرده بود. پامچال های سرخ و بنفش و زرد سر برآورده بودند بی انکه من کاری برایشان کرده باشم در آن زمستان سخت. نه سر پوشی برایشان گذاشته بودم نه برده بودمشان زیر یک سقفی که زمستان را بگذرانند. پامچال ها برگشته اند اما از اطلسی ها و بنفشه ها خبری نیست...

   + ; ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

گاهی


گاهی کنار کسی هستی و در عین حال دلت سخت برایش تنگ شده است، برای روزهایی که دیگر قرار نیست کنارش باشی و چشم در چشمش بدوزی و در هوایش نفس بکشی. دلبستگی و دلتنگی دو نام هستند برای یک مفهوم، مثل آفتاب و روز. و درست مثل آفتاب و روز اگر نباشند زندگی ات تیره و تار می شود مثل شب

   + ; ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

گربه های محله ی ما

 

محلۀ ما چند گربه دارد. حیاط ما هم محل عبور مرور و مراوده و درد دل و دعوا و فعالیت های سیاسی اجتماعی این آقایان و خانم ها. از بس رفته اند و آمده اند و نشسته اند و برخاسته اند شناختمشان. هر کدام با اخلاق و رفتار خاص خود. یکی شان همین جنابی است که در عکس ها مشاهده می فرمایید. ایشان آرام تشریف دارند و تا حدی خودمانی. یعنی می آیند در حیاط ما چرخی می زنند و بعد نمی روند. بقیه معمولا رد می شوند می روند. یا حد اکثر دقایقی دنبال موشی چیزی می گردند و می روند. اما ایشان آفتاب باشد که مثل همین عکس حمام افتابی می گیرند جلوی ما که نگو و نپرس. هر چه هم بدهی میخورند. در هم اگر باز باشد و حواس ما نباشد تشریفشان را می آورند تو. یکبار نشسته بودم داشتم پشت لپ تاپ کار می کردم که سرم را بالا آوردم دیدم جناب روی کابینت اشپزخانه با وقار و حق به جانب ایستاده اند و دارند مرا برانداز می کنند. پیشتشان کردم بروند پایین. با احترام و ارام رفتند. یکی دیگر داریم که رنگش حنایی است و بیشتر شبیه پرشین هاست با موهای بلند و خوشگل. این یک گربه ی آزار دهنده و زور گو یا به قول انگلیسی اش بولی به تمام معناست. لات محل است. یک بخیلی هم هست که نگو. نمی شود از حیاط ما رد نشود و یک گربه ی دیگر هم در همان حال در حال رد شدن باشد و ایشان دعوا و مرافعه و الم شنگه راه نیندازد. یکی نیست بهش بگوید مگر حیاط توست.اگر تو آمدی رد شوی ان بنده ی خدا هم دارد رد می شود. اگر تو امدی اینجا دنبال موش او هم حق دارد بیاید اینجا دنبال موش. چنان برخورد می کند که انگار حیاط ما ارث پدری اش است. یک شب امده بود یک دعوایی با همین یکی این جلو راه انداخته بود که نگو. دوتایی امده بودند جلوی در. فکر کنم بوی پاقالی پلو ماهیچه شنیده بودند. ما هم به هر دو به مقدار مساوی یک چیزی دادیم بخورند. این بخیل مگر می گذاشت آن بیچاره به سهمش نزدیک شود. یک فخ فخی راه انداخته بود که نگو. من هم آن یکی را برداشتم بردم آن طرف حیاط پشت دیوار بهش دو برابر غذا دادم گفتم بخور نوش جانت. تا کور شود هر انکه نتواند دید. آن وقت این بخت برگشته آن طرف حیاط هم که پشت دیوار و از چشم این یکی پنهان بود هنوز از ترسش جرات نمی کرد غذا بخورد. خلاصه که این حنایی خان یک حکومت رعب و وحشتی راه انداخته در میان گربه های محله که نگو. بیرون حیاط ما هم همین است. گاهی رد می شوم می بینم دارد رد می شود و بقیه ی گربه ها از ترس راهشان را کج می کنند. داشتم داستان این لات محل را برای پسرم تعریف می کردم که گفت: مامان تازه نمی دانی ان روز فلان بچه را هم بولی کرد. کاشف به عمل آمد به هر دلیلی از بچه خوشش نیامده حمله کرده به بچه پنجه انداخته به دماغش. آنجا بود که فهمیدم ایشان نه تنها گربه های محل که بچه های محل را هم ترسانده است و از دستش در امان نیستند. مدت ها بود به او غذا نداده بودم. مورد فسق و فجور جدیدش را هم که شنیدم تصمیم گرفتم به حیاطمان ممنوع الورودش کنم. بهش گفتم ویزا بی ویزا. در سفارت را بستیم اصلن مکان سومی هم معرفی نمی کنیم که بروی از آنجا ویزا بگیری بیایی این جا. بنده در حیاطمان با ممنوع الخروجی مخالفم. معنی ندارد. چه کاریست آخر این ممنوع الخروجی؟ دوستش نداشته باشی و بگویی حق نداری بروی بیرون بمان همین جا آن گوشه ی حیاط دایم هم نگاهش کنی که دست از پا خطا نکند. خب بگذار برود هم آن بنده ی خدا راحت شود هم خودت. به هر جهت بنا بر قوانین حیاط ما داش حنایی ممنوع الورود شده است و ویزا ندارد. در مقابل دارم مدارک این نازمنگول را بررسی می کنم اگر همه چیزش تکمیل بود ممکن است فعلا یک اقامت دایم بهش بدهم بعد هم اگر رفتار نامناسبی از خود نشان نداد سیتیزنش می کنیم و در یک مراسم می گوییم که به سر ما قسم بخورد تا پاسپورت بگیرد.

 

   + ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

 

 

صبح سرم به کاری گرامی گرم شد داشتم شعر می نوشتم و از این جهان به جهانی دگر شدم به قول سعدی عزیز دل. زمان گذشته بود و من دلم مشغول عزیزی بود ناگهان بی دلیل سرم را بالا آوردم و ناگهانی تر چشمم به ساعت روبرویم افتاد و دیدم نه و نیم است و قطارم نه و چهل و دو می آید و می رود. جلسه داشتم و باید این قطار را می گرفتم. دوان دوان یک بلوزی را به تنم کشیدم یک شالی به سرم کیفم را قاپیدم و ای وای بنده بی صبحانه محال است از خانه خارج شوم... خوب شد دیشب کیک پخته بودم یک تکه اش را ضرب العجل کندم انداختم در کیسه و بدو بدو به طرف در . نه بلوزی را که مال امروز بود پوشیدم نه روسری امروز را سر کردم نه حتی کرم و مخلفات دیگر را روی صورتم خالی کردم این میان از یک چیز نمی شد چشم پوشید. این وسط در حال دویدن به طرف در به طور کاملا غریزی  و نا خودآگاه عطرم را برداشتم و پیساندم بر خوردم و خودم را انداختم در ماشین. الان در قطار نشسته ام و کیک وسط گلویم مانده و با خودم می گویم چطور یک آب میوه برنداشتی ولی در ان هیر و ویر مولانا شنل به یادت بود!!! کیک در گلو مانده اما خوشحالم که بوی خوبم را می دهم. آدمیزاد خوب است به حرفی که می زند عمل کند بله آدمیزاد خوب است بوی خوب بدهد:)
 

   + ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()

آدمیزاد باید...


آدمیزاد خوب است رعایت حال دیگران را از "همه جهت" بکند یکی از این جهت ها این است که آدمیزاد خوب است همیشه بوی خوب بدهد علی الخصوص وقتی که قرار است در ساعت شلوغی سوار قطار و اینها بشود. حالا لازم هم نیست بوی خوبش از عطاری شیخنا شنل یا بارگاه و بیت حضرات عظام کارتیه و کرید و انیک گوتال و تام فورد و هرمس باشد همین که بوی صابونی چیزی هم بدهد بد نیست. بوی صابون هم هیچ، دست کم آدمیزاد خوب است بو ندهد خاصه در قطار خاصه در راش آور. درست نیست به خدا خوبیت ندارد

   + ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/۳/٢
comment نظرات ()